X
تبلیغات
داروک
دلم برا ی نوشتن تنگ شده

این فیس بوک هم شد بلای جان نوشتن

سرعت پیشرفت تکنولوژی اجازه نمی دهد تحلیل درستی بر وقایع داشته باشیم. تازه داشتیم تحلیل های جدید برای حذف فرهنگ شفاهی و نزدیک شدن به فرهنگ نوشتار در شکل مدرن می کردیم و چهره ی بلاگ ها را فعال تر می کردیم که ناگهان فرهنگ جدید تری از راه رسید و همه را برد به طبع باید دنبال همه می رفتیم که رفتیم

من داروک را با هزار امید درست کردم....

.

.

.

.

.

من داروک را به هزارن هزار امید بنا کردم

همه ی زندگیم را روی آن هزینه کردم به امید تغییری هر چند اندک در عرصه فرهنگ هنر و  ادبیات

امروز بچه های من همگی در راستای آرزوهای من قدم بر می دارند. خوشحال می شوم وقتی کسی می رسد در خیابان و می گوید یک با ر بیشتر نیامدم داروک و شما چند کتاب معرفی کردید که خیلی خوب بود. نمی دانم چقدر از بار وظیفه ای را که به گردنم بوده به نتیجه رسانده ام.

اما تنهایک امید درام:

که همین تعداد کمی که این روزها فقط دوستان من هستند پاک و سالم زندگی کنند.البته برای خودشان

فقط وتنها همین

+ نوشته شده در  90/11/29ساعت 10  توسط علی اسماعیلی - لیلا فخار  | 

آقای سیاوش

به چند زبون حرف می زنی

حیف که من هیچکدوم رو نمی فهمم

مخصوصا فرانس

چی شده هوای فرانسه به سرت زده؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/

ما که همیشه منتطر یک دوست هستیم:

این کامپیوتر فرانسه نداره که جوابتو به فرانسه بدم

ولی خوشحال شدم

+ نوشته شده در  90/06/19ساعت 9  توسط علی اسماعیلی - لیلا فخار  | 

Matisse, l'amour c'est bleu difficile, Les caresses rouges fragiles, Le soleil de la vie les tabasse, Et alors, elles passent.

Allez ! A la machine !!

Le rouge pour faire tomber la misère De nos gentils petits grands-pères, Noires, les mains dans les boucles blondes Tout autour du monde.

Passez notre amour à la machine.

Faites le bouillir

Pour voir si les couleurs d'origine

Peuvent revenir.

Est-ce qu'on peut ravoir à l'eau de Javel

Des sentiments,

La blancheur qu'on croyait éternelle,

Avant ?

Allez! A la machine!!

+ نوشته شده در  90/05/13ساعت 15  توسط علی اسماعیلی - لیلا فخار  | 

Ecoutez ma chanson comme elle est jolie à cause d'elle Ecoutez, le secret de la mélodie ça vient d'elle La chanter, c'est dans mes deux bras l'enlacer et rester Comprenez pour la vie puisque notre vie doit passer Ecoutez ma chanson comme elle est jolie à cause d'elle Ecoutez, le secret de la mélodie ça vient d'elle

Ecoutez, c'est ma main dans ses cheveux qui vous enchante Ecoutez, sa bouche avec les baisers que je vous chante Savez-vous que ma chanson est aussi le rendez-vous De ma joue avec sa joue qui me fait un effet doux Ecoutez, c'est ma main dans ses cheveux qui vous enchante Ecoutez, sa bouche avec les baisers que je vous chante Comprenez, dans les violons, les violoncelles Qu'elle s'éloigne et qu'une mélancolie nous accompagne Quand elle part, on n'entend plus ni la voix ni la guitare Et après, il n'y a plus que le silence et le regret

Dans mon air, il y a les miroirs que sont leurs beaux yeux clairs Leurs yeux clairs, où les hommes se regardent et se repèrent Et moi-même, en chantant cet air je ne suis plus le même Ça fait comme si j'étais redevenu un beau jeune homme Dans mon air, il y a les miroirs que sont leurs beaux yeux clairs Leurs yeux clairs, où les hommes se regardent et se repèrent

Ecoutez ma chanson comme elle est jolie à cause d'elle Ecoutez, le secret de la mélodie ça vient d'elle.

+ نوشته شده در  90/04/15ساعت 12  توسط علی اسماعیلی - لیلا فخار  | 

Comme

Je suis l'homme élégant,

Pour conduire je mets les gants

Dans les bolides extravagants

De Françoise Sagan

Dans ses romans, dans ses nouvelles, Cette dame-demoiselle mêle De jolies mélancolies frêles Et je chante ma ritournelle A la gloire d'elle

"Bonjour tristesse" "La Chamade", "La Laisse" "De guerre lasse" "Aimez-vous Brahms ?"

Voyez le bonheur comme il passe

Allons voir ce qui le remplace

Au Bristol Palace

Au blackjack, au ch'min de fer, au tour de passe-passe

Les jeunes filles un peu coquines Que des messieurs plus âgés taquinent Au bord de très jolies piscines Dans les Jaguars sublimes Et les Aston Martin

+ نوشته شده در  90/04/14ساعت 11  توسط علی اسماعیلی - لیلا فخار  | 

En collant l'oreille sur l'appareil

De l'intérieur

Du téléviseur

En collant l'oreille sur l'appareil

On entend les gens chanter

Leurs chants désenchantés

Comme une plainte dans les enceintes

Derrière la fille jolie tête et qui rit Sous sa casquette Ferrari Derrière les gens aux mines splendides Et plein d'idées, jamais ridés Derrière le futur président qui sourit tant Qu'on lui voit le couteau entre les dents En collant l'oreille sur l'appareil Comme une plainte dans les enceintes

Nous les assis devant Nous le parterre Nous les ci-devant Damnés de la terre On voudrait la vie meilleure On voudrait le monde mieux On voudrait la vie meilleure On voudrait le monde mieux

+ نوشته شده در  90/04/04ساعت 7  توسط علی اسماعیلی - لیلا فخار  | 

سلام لطفا داستان هاتون رو به صورت خصوصی بفرستید با کمال میل می خونم و جواب می دم

فقط ممکنه یه کم طول بکشه

به بزرگواری خودتون ببخشید

مواظب اسم محترمتون باشید

+ نوشته شده در  90/03/03ساعت 21  توسط علی اسماعیلی - لیلا فخار  | 

سلام

من وبلاگ را هفته ای یک بار(آخر هفته) چک می کنم.

بنابراین لطفا پیغامتون رو بذارید و مطمئن باشید که می خونمش.

سپاسگذارم

+ نوشته شده در  90/02/29ساعت 15  توسط علی اسماعیلی - لیلا فخار  | 

وقتی تصمیم می گیری که خلاف جهت دیگران و البته نه رودخونه شنا کنی باید یه چیز ایی را بعنوان قوانین طبیعت بپذیری

می شه ساعتها با یه دوست منهای موضوع جنسیت یا حتا بعلاوه وقت گذروند

می شه شام رو با حساب تن تسویه کرد

می شه عشق رو با چشم و ابرو معامله کرد

می شه فریاد زد آی من خوشبختم

ولی بعید می دونم بتونی به خودت دروغ بگی

بهتر خیلی سخت نگیریم. وقتی همه درس نمی خونن چون آینده ای ندارند یا براشون معنی نداره. وقتی نظام ایده ها و آرمان های یک جامعه در سطحی ترین شکل خودش در آرمانگرا ترین جای یک جامعه یعنی دانشگاه به این شکل نمود می کنه . پس یا مثل همه زندگی می کنی یا اگر خود تو جدا می کنی باید بپذیری که تنها می مونی هم توی شام خوردن هم تو انسان بودن.

سخت نگیر تنهای تنها هم نیستی این سیستم آدمهای زیادی رو به گوشه های پراکنده ی انزوا هدایت کرده که هر کدوم برای خودشون یک دنیای بزرگ هستن.

 

+ نوشته شده در  89/12/27ساعت 9  توسط علی اسماعیلی - لیلا فخار  | 

سلام همو نی که عاشقشم

بچه من کارم ادبیاته اگه نفهمم تو کی هستی که به درد فسیل شدن لای کتاب ها می خورم (کا)

با این حال دوست دارم وقتی چیزی اینجا می نویسی بدونی که من اینجا کاملاْ جدیم و انتظار دارم از کار جدید ببینم.

راستی کنسرت رفته بودی چه خبر؟؟؟؟

+ نوشته شده در  89/12/06ساعت 22  توسط علی اسماعیلی - لیلا فخار  | 

برای امضا جمع کنندگان:

سرعت اینترنت در اراک؟

میزان دسترسی اینترنت؟

روش استفاده از فیس بوک؟

کیفیت دسترسی؟

وقت کافی؟

امنیت خاطر؟

هرینه های جاری؟

محل دسترسی؟

و...

 

+ نوشته شده در  89/11/21ساعت 17  توسط علی اسماعیلی - لیلا فخار  | 

سلام سیاوش جان

من همین امروز رسیدم اراک

این پست هم اختصاصی برای شما.............

یک ایمیل برای من بفرست تا برات شماره بفرستم

مرسی و ببخشید

Darvak_aci@yahoo.com

+ نوشته شده در  89/08/01ساعت 13  توسط علی اسماعیلی - لیلا فخار  | 

فقط برای شیما که این روزها دانشجو شده:

پارک، روز.

آتیة میانسال [پروانة معصومی فیلم رگبار] در انتظار خیره به دوردست. عکاسباشی می‏آید.

عکاسباشی: آتیه… (آتیه به او نگاه نمی‏کند.) فراق آخر است. با سلطان به فرنگ می‏روم بابت آوردن اسباب سینموتوگراف (آتیه چیزی نمی‏گوید.) جوانی خاطرت هست آتیه؟ همین جا خلوت کرده بودیم. حرف و حدیث وصال بود. غافل از آن همه بچه که ما را می‏پاییدند.

آتیه: از عنفوان جوانی زیر این اشجار نشسته خیال می‏بافیم. دیروز همین جا در خیال غرقه بودم که خواب عروسی تو را دیدم. زنان هلهله می‏کردند. ساقدوش نقاب از عروس تو برداشت تا سلطان رو نما بدهد.

عکاسباشی: به چشم دل می‏بینم آتیه. عروس ما در زیرنقاب به ماه می‏ماند.

آتیه: نه به ماه می‏ماند، نه من بودم.

عکاسباشی: عروس ما که بود آتیه؟

آتیه: اسباب سینموتوگراف.

 

 

کاخ، روز.

[نماهایی مستند از سفر مظفرالدین شاه به فرنگ] دوچرخه‏سواران کالسکه پر پنبة سلطان را تا زیر دروازة آذین بسته اسکورت می‏کنند. فراشباشی و تنی چند از بزرگان، کفش ها را در می‏آورند و از میان استقبال کنندگان به دست بوس سلطان می‏روند. عکاسباشی روی گاری مشغول فیلمبرداری است.

فراشباشی: جان، نثار مقدم اقدس همایونی. خانه‏زاد نباشدکه سلطان را بیمار ببیند.

مظفرالدین شاه: سفر طولانی ریقمان را در آورد. چرا مثل دزدان گردنه راه را بسته‏اید؟

فراشباشی: جهت امر تشریفات قبلة عالم. اهل حرمسرا با ماشین دودی، [نمای مستند از زنان مظفرالدین شاه] نظمیه با اسب، و رعایا پیاده به استقبال پدر ملت می‏آیند.

مظفرالدین شاه: عجبا، پدر ملت قاجار اگر این بی‏پدر است، به چنین ملت و روح پدرش ای بابا. فراشباشی ما نبودیم خبری شده؟

فراشباشی: زنان از پنجاه گذشتة همیشه به نماز، ماهی پانصد تومان مواجب می‏خواستند قبلة عالم.

مظفرالدین شاه: می‏دادید!

فراشباشی: دادیم لکن عملجات طرب و خلوت، خواجگان حرمسرا که تاکنون به رخت نوکری و لفت و لیس قناعت داشتند، به ریزه خواری قانع نیستند و مستمری دیوانی می‏خواهند.

مظفرالدین شاه: مضایقه نکنید. غیر از حرمسرای خودمان همه را بدهید.

فراشباشی: دادیم قبلة عالم. بفرمایید در سفر مبارکة فرنگ، بر قبلة عالم چه گذشت؟

مظفرالدین شاه: در معیت ابراهیم خان عکاسباشی، به تماشای دستگاه سینموتوغراف “ولانترن ماژیک” رفتیم. راستی که اخوان لومیر در آن اتاق تاریک با ما چه کردند! عکس آدم روی دیوار راه می‏رفت، نمی‏افتاد. همان جا مقرر کردیم فی‏الفور عکاسباشی ما را بفرستید پیش محمد علی میرزا پسر ما تا برای نسل آتیه سینموتوغراف صنعت کند.

فراشباشی: (چون ساحران ورد می‏خواند و دستش را تکان می‏دهد.) برو پیش شاه بابا. (دوربین عکاسباشی غیب می‏شود و باد می‏وزد.)

عکاسباشی: دست نگهدارید آتیه زیر اشجار بی‏برگ در انتظار من است.

فراشباشی: (دست تکان می‏دهد.) برو پیش شاه بابا. (عکاسباشی غیب می‏شود و طوفانی در می‏گیرد که فراشباشی و مظفرالدین شاه و همة اهل کاخ را رقص کنان می‏برد.)

مظفرالدین شاه: (خودش را از باد می‏پوشاند) مرده شور ریختت رو ببرند. عکاسباشی ما را کجا ارسال کردی، ساحر ملعون؟

فراشباشی: قبلة عالم فرمودید پیش پدرم.

مظفرالدین شاه: عجبا، من گفتم پیش پسرم. حالا اموات چه به روز عکاسباشی بدبخت می‏آورند!

 

حرمسرا، شب، روز.

دوربین عکاسباشی ظاهر می‏شود. باد می‏وزد. رنگ همه چیز سنگی است. دوربین همه جا را می‏کاود. جارچی ثابت است، اما صدای او می‏آید. سه مرد زنی را فلک می‏کنند. همه سنگی شده‏اند، اما صدای زن می‏آید. کسی که غذا می‏برده، ثابت مانده اما از غذای او بخار بلند است. سه مزقانچی فیکس شده‏اند، ولی صدای کوک کردن مزقان هایشان می‏آید. دور تخت ناصرالدین شاه را مه گرفته است. دو غلام سیاه، بادبزن در دست، سنگی شده‏اند؛ اما پرده‏ از بادی ـ گویی از بادبزن ها ـ تکان می‏خورد. زنی بی‏روبنده سر دختر کوچک خویش را می‏بافته که سنگی شده‏اند. زمزمة آواز زن شنیده می‏شود.

جارچی: (روی تصاویر قبل) ماه نرود، خورشید نیاید،‌ باد نوزد، هیچ برگی بر درخت نجبند، پلک نزنند، نتمرگند، احدی نخسبد، هیچ یک از آحاد ملت بیداری نکند، چرا که بندگان، اعلیحضرت، قدر قدرت، کیوان رفعت، سلیمان حشمت، سکندر شوکت، دارامنزلت، کسری معدلت، آیة رحمت، حضرت رب عزت، سایة خداوند با عظمت، مظهر فیوضات ربانی، مصدر عنایات یزدانی، ناصر دین مبین، ناشر آثار رب العالمین، ظل الله فی الارضین، السلطان بن سلطان، شاه بابا، ناصرالدین شاه قاجار به خواب ناز ابدی تشریف فرما هستند.

با ظهور عکاسباشی، رنگ سنگی، سیاه و سفید و شب صحنه، روز می‏شود. بادی به مزقانچی‏ها می‏وزد، که به نواختن می‏آیند. زن روبنده به سر کشیده با دخترش جیغ زنان می‏گریزد. فلک کنندگان و کسی که غذا می‏برده به سمت عکاسباشی می‏روند و او را دستگیر می‏کنند. غلامان سلطان را باد می‏زنند. سلطان در تخت غلت می‏خورد.

جارچی: (این بار واقعا لب می‏زند.) ماه برود، خورشید بیاید، باد بوزد، برگ بر درخت بجبند، آحاد ملت بیداری کنند، چرا که شاه بابا، ناصرالدین شاه قاجار، به حیات مبارکه، تجدید نزول اجلال فرمودند. نظمیه و ملت بیدار باشند. منقول است از مغرب زمین، یک اجنبی برای بردن تخت و تاج سلطان به اندرونی راه یافته است.

 

حیاط کاخ، روز.

کالسکه ناصرالدین شاه در میان ملتزمان رکاب می‏آید. دستة موزیک می‏نوازند. فراشباشی، کریم شیره‏ای، و وزرا احترام می‏کنند. سر عکاسباشی زیر گیوتین است.

ناصرالدین شاه: کریم، این پدر سوخته چه گهی خورده؟(موزیک ساکت می‏شود.)

کریم شیره‏ای: همونی‏رو که در اندرونی مبارکه میل می‏کنند قربون.

عکاسباشی: قبلة عالم، فرزند شما مظفرالدین شاه مقرر کردند در امر تاسیس سینموتوگراف تعجیل کنم.

ناصرالدین شاه: پدر سوخته ما خود هنوز نمرده‏ایم تا پسرمان شاه شود.

کریم شیره‏ای: باکی نیست قربون، ایشاءالله به همین زودی‏ها پسرتون شاه می‏شه.

ناصرالدین شاه: ملی جان تو چه می‏گویی؟

ملیجک: صورت و سیرتی ندارد. (رو به میرغضب) میرغضب!

عکاسباشی: آتیه زیر اشجار بی‏برگ در انتظار من است.

موزیک می‏نوازد و صدای عکاسباشی را نمی‏شنویم. میرغضب طناب گیوتین را می‏کشد و در شکه امیرکبیر از راه می‏رسد. موزیک از صدا می‏افتد.

امیرکبیر: دست بدارید، او خودی است. (پیاده می‏شود و احترام می‏گذارد و سر در گوش سلطان می‏برد و چیزی می‏گوید که نمی‏شنویم.)

ناصرالدین شاه: سینموتو چی؟

امیرکبیر: گراف قبلة عالم. از تلگراف ملکم خان مهم تر است. عکس متحرک است.

ناصرالدین شاه: چه افاقه‏ای دارد؟

امیرکبیر: اگر نیت یک ساله دارید، برنج بکارید. اگر نیت ده ساله دارید، درخت غرس کنید. اگر نیت صد ساله دارید، آدم تربیت کنید. سینموتوگراف آدم تربیت می‏کند. اندرونی سلطان هم سرگرم می‏شوند تا دیگر در سیاست مراودة خفیه نکنند.

ناصرالدین شاه: کریم برایت هوو آمده.

کریم شیره‏ای: خوش اومده قربون. ما که سوگلی نیستیم هوو کسبمونو بی‏ رونق کنه. خدا ایشاءالله هرچی ما مطربا رو زیاد می‏کنه از شما سلاطین کم کنه.

سر عکاسباشی توسط امیرکبیر آزاد می‏شود. عکاسباشی از زیر پیراهنش یک کتابچة جلد چرمی بیرون می‏آورد.

عکاسباشی: چاکر حکایتی دارم در باب یکی از مامورین عدلیه که از رعیت خراج بی‏حساب گرفته و ملت از دست او به تنگ آمده‏اند.

فراشباشی: این حکایت نظمیه را تضعیف می‏کند قبله عالم.

میرغضب طناب گیوتین را رها می‏کند، سناریوی عکاسباشی دو نصف می‏شود. عکاسباشی از پاچة شلوارش کتابچة دیگری در می‏آورد.

عکاسباشی: حکایت شیرین دیگری دارم در باب علاقة سلطان به سوگلی.

ملیجک: خلوت سلطان است، منصرف شوید.

چندین سناریو پشت سر هم زیر تیغه گیوتین نصف می‏شوند. در تشت از سناریوها خون رنگی می‏چکد.

عکاسباشی: حکایتی دارم مسمی به حاجی آقا آکتور سینما، در باب رژیستوری که عقب سوژه می‏گردد. حاجی با سینموتوگراف دشمن حربی است، چون نمی‏شناسد. رژیستور از یومیات حاجی فیلم برداشت می‏کند، حاجی خودش را بر پرده تماشا کرده و با سینموتوگراف آشتی می‏کند.

 

کاخ، داخلی، شب.

[تیتراژ حاجی آقا اکتور سینما. تصویری از باد بر کاغذهای تلنبار شده که می‏گریزند و سر اوگانیانس از زیر آن ها متحیر بیرون می‏آید. میان نویس فارسی و فرانسه: رژیستور عقب سوژه می‏گردد. مردی سوار ماشین شده، دعوا می‏کند و از ماشین به خیابان پرت می‏شود.] عکس العمل‏ها از دایرة شهر فرنگ متناسب با نماهاست. ملیجک و فراشباشی نیز سر در شهر فرنگ می‏برند. [در خیابان عده‏ای بالای ساختمانی را نگاه می‏کنند. زنی شیشه‏ای شیر را به هوای دهان بچه‏اش جلو برده، حواسش نیست که مرد کناری از شیشة  بچه می‏خورد.]

فراشباشی: بچه‏های سلطان را بیاورید برای تماشا.

دری باز شده ۲۰۰ بچة قد و نیم قد، دختر و پسر از یک تا ده ساله به تالار می‏ریزند و سراغ شهر فرنگ می‏روند. تعدادی دور ناصرالدین شاه حلقه می‏زنند. یکی از بچه‏ها که سیاه پوست است، گریه می‏کند. ناصرالدین شاه او را بغل می‏کند.

ناصرالدین شاه: صدیق الحرم، این از کدام یک از زنان ماست؟

صدیق الحرم دفتر همراهش را ورق می‏زند. از میان عکس و القاب بچه‏ها ورقی را نشان می‏دهد.

صدیق الحرم: سالار السلطنه از فضه الملوک بحرینی که سه سنه و نه برج پیش صیغه فرمودید.

سلطان سر بچة سیاه را در شهر فرنگ فرو می‏کند.

 

کاخ، داخلی، روز.

[تیتراژ دختر لر. مجلس رقص. کنار چاه آب. اظهار عشق جعفر به دختر لر]

دختر لر: شوخی مکن بگذار برم.

جعفر: می‏خوای با من بیای بریم تهرون؟

دختر لر: تهرون؟ تهرون؟ تهرون که می‏گن جای قشنگیه، اما مردمش بدن.

[جعفر، دختر لر را با طناب از کوه بالا می‏کشد. راهزنی با چاقو به جعفر حمله می‏کند. دختر لر در آسمان معلق است که چاقو طناب را می‏برد.] دختر لر در کاخ کنار شهر فرنگ فرو می‏افتد. می‏دود و دوباره وارد شهر فرنگ می‏شود. بادی می‏وزد.

[دختر لر از دیوار بالا می‏آید. راهزنان او را دستگیر می‏کنند و می‏خواهند شلاق بزنند که با اسب از آن ها می‏گریزد. راهزنان او را تعقیب می‏کنند.]

فراشباشی: سلطان مایلند دوباره تماشا کنند.

ابراهیم خان حلقة فیلم را بر می‏گرداند. [دختر لر و راهزنان با اسب عقب عقب بر می‏گردند.] سلطان و ملیجک و فراشباشی می‏خندند.

[دوباره جعفر، دخترلر را از کوه بالا می‏کشد که راهزن با چاقو طناب را می‏برد.] دختر لر دوباره با طناب بریدة بلندی که به او بسته شده در کاخ می‏افتد. تا نیمه به شهر فرنگ باز می گردد. باد می‏وزد. ملیجک و فراشباشی طناب را می‏گیرند و دختر لر تغییر فرم داده را از شهر فرنگ بیرون می‏کشند. دختر لر به حالت اول در می‏آید. باد می‏افتد. دختر لر ترسیده، عقب عقب به عکاسباشی پناه می‏برد. ملیجک و فراشباشی و صدیق الحرم طناب را کشیده او را نزد سلطان می‏آورند. دختر لر مدام خو را به این سو و آن سو می‏کشد. سلطان در پی اوست.

ناصرالدین شاه: مایلیم در اندرونی متاعی از لرستان داشته باشیم. تهران اینجاست و ما سلطان آن هستیم.

دختر لر:‌ تهرون؟ تهرون؟ تهرون که می‏گن جای قشنگیه، اما مردمش بدن.

ملیجک: صدیق الحرم او را به اندرونی ببرد.

عکاسباشی مدام به دختر لر اشاره می‏کند که به شهر فرنگ بگریزد. صدیق الحرم دختر لر را با طناب می کشد و می‏برد.

دختر لر: [فریاد می‏کشد.] جعفر… جعفر… جعفر…

عکاسباشی از غفلت سلطان و دیگران استفاده کرده، فیلم را باز می‏کند و با خود می‏برد. فراشباشی به دنبال او می‏رود.

فراشباشی: گستاخ! بی‏رخصت سلطان به کجا می‏روی؟

عکاسباشی: سینموتوگراف آورده بودم، حالیا واسطه الحیل شدم.

فراشباشی: در عوض سلطان مقرر فرموده‏اند در قصر حجره‏ای داشته باشی.

عکاسباشی: الیوم بیست سال و یازده برج و هفت روز است که آتیه زیر اشجار بی‏برگ در انتظار وصال من است.

فراشباشی: وصال آتیه را فراموش کن. مجنون شو!

عکاسباشی: مجنون‏تر از رژیستور در عالم واقع چه کسی؟

فراشباشی: اگر مجنون هم به لیلی می‏رسید، قصه‏اش به من و تو نمی‏رسید.

 

اندرونی،(شاه نشین، حیاط)، روز.

پاری لحافدوز با چشم بسته پنبه می‏زند. مشاطه، دختر لر را بزک می‏کند. زنان می‏کوشند تا لباس دیگری بر او کنند. دختر لر، لباس تحمیلی را در آورده، آرایشش را پاک می‏کند. سوگلی در معیت چند خواجه از راه می‏رسد. دختر لر به آن ها دندان نشان می‏دهد.

سوگلی: به سپیدی دندانت نناز چشم سپید، این گیس سپیدها همه دندان سپید آمده بودند… سرسره سوارش کنید.

زنان بر سر او می‏ریزند و بارها از سرسره او را سر می‏دهند.

 

حجلة ناصرالدین شاه، شب.

سلطان روی تخت، آلبوم عکس زنانش را ورق می‏زند. روی عکس سوگلی انیس الدوله مکث می‏کند.

صدای جارچی: ذات ملکوتی صفات، السلطان بن سلطان، شاه بابا، ناصرالدین شاه قاجار، به حجلة مبارکه نزول اجلال فرموده‏اند.

صدیق الحرم دختر لر را با طناب کشان کشان می‏آورد. دختر لر، جعفر را صدا می‏کند و می‏خواهد بگریزد.

ناصرالدین شاه: (به سمت او می‏آید و طناب را می‏گیرد.) ما چه کم از جعفر داریم؟ (دختر لر سلطان را با طناب به سمت شهر فرنگ می‏کشد. سلطان او را سخت نگهداشته.) ملیجک را خبر کنید با ما باشد.

صدیق الحرم: ملیجک؟!

ملیجک: (از پشت شهر فرنگ بیرون می‏آید.) جعفرالدین شاه قاجار با ملی امری داشتند؟

صدیق الحرم: ملیجک بیرون بیا. روایت این اقدام در اندرونی و بیرونی شایع می‏شود، شرع و عرف به ساحت مطهر دامان سلطان تشکیک می‏کند.

ناصرالدین شاه: پدر سوخته برو لای دست پدرت.

صدیق الحرم: جسارت است. (عقب عقب خارج می‏شود.)

ناصرالدین شاه: ملی جان این اسباب شور و حیرت را بلدی به کار بیندازی؟

ملیجک: (کلید را می‏زند. فیلم می‏چرخد. نور شهر فرنگ و نور روی دختر لر پرپر می‏کند. با ثبات نور شهر فرنگ، نور از دختر لر رفته، با طنابش غیب می‏شود و بادی می‏وزد.) بنگرید حالا ما عکاسباشی تریم یا عکاسباشی؟!

ناصرالدین شاه: (سر در شهر فرنگ می‏برد.) پدر سوخته چه زود رژیستور شدی!

دستگاه تند می‏چرخد. [دختر لر با سرعت از کوه بالا کشیده می‏شود. چاقو با سرعت پایین می‏آید.] دختر لر با سرعت در کاخ فرو می‏افتد.

دختر لر: (دورتند) تهرون؟ تهرون؟ که می‏گن جای قشنگیه اما مردمش بدن.

ناصرالدین شاه و ملیجک دور تند می‏خندند.

 

سردابه، اندرونی، روز.

نور از سوراخ های مشبک داخل شده و دود داخل سردابه آن ها را پر رنگ کرده است. زنان در سردابه هر یک مشغول کاری هستند. صدیق الحرم، سوگلی و خواجه‏ها وارد سردابه می‏شوند و از راهروهای پیچ در پیچ عبور می‏کنند.

صدیق الحرم: مسبوق به سابقه نیست که سلطان با صیغه‏ای بیش از یک شب بیتوته کرده باشد. حال نه شب و هشت روز است که قرق نمی‏شکند و سلطان از حجلة مبارکه خروج نمی‏کنند. چاکر نگران مزاج مبارک هستم.

سوگلی: دختر لر لعبتی نیست. دلربایی از سینموتوگراف است که میمون را مهد علیا نشان می‏دهد. (شال روی دوشش را در آورده، داخل تشت یکی از زنان می‏اندازد.) فرداست که او سوگلی شود و رختش را در تشت من بیندازد. (زنی شالی دیگر به دوش او می‏کشد.)

صدیق الحرم: خاتون به بستر بیماری بروید. خبر به سلطان می‏رسد، فی‏الفور به عیادت می‏آیند.

سوگلی: (در حوض رفته توی آب می‏نشیند.) به سلطان بگویید سوگلی مرد، سرخاک ما بیاید. (در حوض می‏خوابد و سر زیر آب می برد.)

صدیق الحرم: خاتون… خاتون (زنها عکس العملی نشان نمی‏دهند.) شما که محرمید او را بیرون بیاورید.

یک زن: من هم سرم را زیر آب کردم، چه فایده؟ دنیا را به نوبت قسمت می‏کنند.

صدیق الحرم دوان دوان می‏‏رود.

 

حجلة ناصرالدین شاه، شب.

دختر لر آهسته بالا کشیده می‏شود. چاقو آهسته فرو می‏آید. دختر لر آهسته در حجله می‏افتد.

دختر لر: (با صدای کند و کشیده) تهرون؟ تهرون؟ تهرون که می‏گن جای قشنگیه، اما مردمش بدن.

ناصرالدین شاه و ملیجک به حالت اسلوموشن می‏خندند. سوگلی به همراه سی زن، همه قیچی به دست، به کندی وارد می‏شوند. قیچی‏ها را به هم می‏زنند. سوگلی بافه‏های آویختة موی دختر لر را می‏چیند. او به شهر فرنگ می‏گریزد. بادی می‏وزد. زنان فیلم ها را با قیچی تکه تکه می‏کنند. به جای خرده فیلم، موهای دختر لر روی زمین می‏ریزد که باد آن ها را می‏برد. همة این صحنه پر حرکت و اسلوموشن است.

 

کاخ، جلوی حجره و حجرة عکاسباشی، روز.

[فیلم رگبار: گاریچی در کوچه‏های شهر اثاثیه می‏آورد.] در حیاط کاخ، عکاسباشی گاری اثاثیه را می‏کشد. هشت بچه به همراه او می‏دوند. به جلوی حجره می‏رسند. پنج فراش، تابلوهای کمال الملک را می‏برند. عکاسباشی بالای گاری می‏رود و اثاثیه‏اش را که تابلوهای چارلی چاپلین است در قاب هایی هم اندازة قاب های فیلم رگبار و یک آینه قدی و یک چراغ به دست بچه‏ها می‏دهد. همه بچه‏ها به صف چارلی چاپلین‏ها را می‏آورند. در میان قاب ها، تصویری از آتیه، نشسته زیر درختان بی‏برگ. عکاسباشی آینه قدی‏اش را پیاده می‏کند. امیرکبیر با درشکه می‏رسد. به سمت عکاسباشی می‏آید. آینه بین عکاسباشی و امیرکبیر حایل است. امیرکبیر با عکاسباشی دست می‏دهد. بعد کمک می‏کند تا آینه را داخل حجره ببرند.

امیرکبیر: این حجره پیش از تو از آن کمال الملک بود که قلم به نان نفروخت، چنین باش.

عکاسباشی: حجره‏ای مخروبه در شمس العماره را با آتیه راغب تر بودم. تا قدرت در دست شماست، مرا از قید گذشته برهانید.

امیرکبیر: زمانه بر ما حکومت می‏کند نه ما بر زمانه.

عکاسباشی: پس بگویید فراشباشی مرا به آتیه بازگرداند.

امیرکبیر: او خبرة ارجاع به گذشته است.

عکاسباشی: (قابها را از دیوار می‏آویزد.) مصلحت می‏دانید دست به دامان قبلة عالم شوم؟

امیرکبیر: قبلة عالم سرگرم ملیجک و معشوق السلطنه و محبوب الدوله و عزیزالایاله و سرسره النساه هستند.

عکاسباشی: پس من چگونه به آتیه می‏رسم؟

امیرکبیر: گام به گام. تو سینموتوگراف صنعت می‏کنی، ذره ذره بر پیشبرد زمانه اثر می‏کند، آن وقت همه با هم به آتیه می‏رسیم. [آینه را به دیوار نصب می‏کند. عکس چارلی و پسرک در آینه می‏افتد. عکاسباشی و یکی از بچه‏ها، تصویر چارلی و پسرک را ماسکه می‏کنند.]

عکاسباشی: وقتی که در آتیه می‏زیستم، دیدم که سلطان امر کرد رگ شما را در حمام زدند.

امیرکبیر: از تقدیر گریزی نیست.

عکاسباشی: چگونه راضی هستی که امیرنظام قاتل خودت باشی؟ با ملت بر سلطان بشور.

امیرکبیر: ملت خسته از کار روزانه به خواب قیلوله رفته‏اند. دیگران یا چون میرزا رضا می‏پندارند که کار این ملک با کشتن سلطان قوام می‏یابد و یا چون این بنده می‏کوشند تا آنجا که می‏توانند اصلاح کنند. (از اتاق بیرون می‏آید و سوار درشکه می‏شود.)

عکاسباشی: عاقبت هر دو یکی است. شاه رگ امیرکبیر و گردن میرزا رضا را خواهد زد.

فراشباشی: (به همراه وزرا با اسب سراسیمه می‏رسند.) جناب امیر نظام، سلطان از واقعة بلوای حرمسرا، پریشان و نزار در بستر بیماری خفته بود، حکیم باشی احضار شد، گل ختمی استعمال کرد، افاقه نداد. ساعتی پیش از بستر برخاستند. سوگلی و اهل حرم را بیرون راندند و در اندرونی با ملیجک خلوت کرده‏اند. یکی باید به داد دولت و ملت برسد.

امیرکبیر با درشکه به همراه سواران به تاخت می‏روند.

 

حیاط اندرونی ، روز.

ملیجک بر سرسره می‏سرد. ناصرالدین شاه با دوربین سه پایه دارش عکس می‏اندازد. ملیجک در حالت های مختلف روی سرسره فیکس می‏شود.

ناصرالدین شاه و ملیجک آلبوم نگاه می‏کنند. عکس سوگلی ورق می‏خورد، عکس دختر لر می‏آید.

ملیجک: این هشتاد و پنجمین سوگلی است قبلة عالم.

ناصرالدین شاه: من قبلة عالم نیستم، جعفرم. (حرکت دستش شبیه جعفر است.) می‏آی با من بریم تهرون؟

ملیجک: (با تقلید از بازی دختر لر) تهرون؟ تهرون؟ تهرون که می‏گن جای قشنگیه، اما مردمش بدن.

می‏دود و سرسره سوار می‏شود. سلطان نگاه از ملیجک به آلبوم می‏دهد. (عکس روفیا به حرکت درآمده، مردی با آکاردئون وارد می‏شود و بعد صدای آواز می‏آید.)

 

راهرو، روز.

صدای آواز از صحنه قبل ادامه دارد. [فیلم رگبار: پروانه معصومی با چادر در کوچه‏ای می‏آید. روی دیوار نوشته شده: این خط و بگیر و بیا. فنی‏زاده در کنار خط می‏آید.] در راهروی طولانی که دیوارها و سقف و کف آن از پوسترهای سینمایی به توالی تاریخی پر است و نور شدید انتهای آن، راهروی “نارونی” را تداعی می‏کند. پروانه معصومی میانسال از جلو می‏رود و عکاسباشی گاری‏اش را در پی او می‏کشد. بچه‏ای چون پسرک فیلم چارلی، فیلم های غبار گرفته و تلنبار شده و بر هم و قوطی‏های زنگ زده فیلم را داخل گاری می‏ریزد. دوربین از عقب آن ها می‏رود. پروانه معصومی در نور شدید سالن فید می‏شود. [فیلم رگبار: فنی‏زاده کنار پروانه معصومی می‏نشیند. بچه‏ها ناظر بر آن هایند.] ادامه حرکت گاری عکاسباشی. خودش نیز در نور سالن فید می‏شود. [پروانه معصومی هنوز نشسته است که فنی‏زاده فیلم رگبار در کوچه فید می‏شود.]

 

کاخ، روز.

ناصرالدین شاه و ملیجک وحشت کرده‏اند و فیلم شب‏نشینی در جهنم را می‏بینند. با سقوط حاجی جبار در جهنم، ناصرالدین شاه به زمین سقوط می‏کند و از حال می‏رود. ملیجک سر از شهر فرنگ در می‏آورد.

ملیجک: میرغضب!

عکاسباشی وحشت می‏کند.

[فیلم شازده احتجاب: محکومی در غل و زنجیر. کسی وصف حال او را می‏نویسد: محکوم خوابیده است.]

 

اندرونی (شاه نشین)، روز.

عکاسباشی را دو خواجه چشم بسته در غل و زنجیر می‏آورند. عکاسباشی لباس زندانی شازده احتجاب را به تن دارد. سوگلی جلو می‏آید.

سوگلی: عکاسباشی!

عکاسباشی: بله خاتون!

سوگلی: دختر لر بر و رویش از من بهتر بود؟ (چشم بند عکاسباشی را بر می‏دارد، عکاسباشی سر به زیر می‏اندازد.)

عکاسباشی: چشمم کور اگر به ناموس سلطان نظر کنم.

سوگلی: (غل و زنجیر از پای او باز می‏کند.) در خفا از من عکس متحرک بردار تا مهر من به دل سلطان باز گردد.

عکاسباشی: نعوذبالله، اندرونی سلطان، آرتیست مؤنث سینموتوگراف؟

سوگلی: پس خاکی بر سر سینموتوگراف کن که سلطان رغبت اندرونی کند.

عکاسباشی: خاک بر سر سینموتوگراف باید کرد که معجون السلاطین شده. خاتون‏ ای کاش جامه‏دار حمام یا آفتابه دار موال رعیت بودم.

سوگلی: می‏سپارم از اندرونی کنیزی را برایت صیغه بخوانند. (فریاد می‏کشد.) نقل و گل بیاورید.

پنج در گشوده می‏شود و کنیزان از میانة درها با ظروف نقل وگل، بارها اسلوموشن به طرف عکاسباشی می‏آیند و بر سر او نقل و گل می‏ریزند. اما به او نرسیده غیب می‏شوند. عکاسباشی حیرت کرده و چشم به هم می‏زند.

سوگلی: کدام را راغبی؟

عکاسباشی: خاتون خیال می‏بافم یا واقع است؟

سوگلی: راضی شو تا واقع شود.

عکاسباشی: (چشم بندش را می‏بندد و غل و زنجیر را به پای خود می‏کند.) چشم و دلم از کنیزان قجری سیر است.

سوگلی: این ایام باب است اهل هنر عارف بنمایند. (خواجه‏ها او را می‏برند.) تو یکی گویی زاهدی.

عکاسباشی: عارف نیستم خاتون، عاشقم. زهد من از دلدادگی است نه از بی‏دلی.

سوگلی: آنچه تو صنعت می‏کنی از ملیجک هم بر می‏آید.

[فیلم شازده احتجاب، زندان.]

 

کاخ، داخلی، شب.

ملیجک شهرفرنگ را برای نمایش حاضر می‏کند. ساعت بزرگ تالار زنگ می‏زند، بی‏آن که عقربه‏ای داشته باشد و یا پاندولش تکان بخورد. فراشباشی ساعت جیبی زنجیردار بدون عقربه‏اش را از روی ساعت تالار میزان می‏‏کند. پرده‏ای نقاشی شده به دیوار نصب است. ملیجک پردة سفیدی به روی آن می‏کشد. مغول‏ها سلطان را بر تختی روان می‏آورند و جلوی شهر فرنگ زانو می‏زنند. ملیجک کلید شهر فرنگ را می‏زند. نور به صورت سلطان می‏پاشد، همه تعجب می‏کنند.

ملیجک: [با خوشحالی] پرده آنسوی تالار است.

چهار مغول بر می‏خیزند و از آن سو زانو می‏زنند:

[تیتراژ فیلم های زیر پوست شب و زن یک شبه و نماهایی از مشتی لباس که در کادری ریخته می‏شود.] مغولها سلطان را به حرمسرا می‏برند، چند مرغ از حرمسرا به تالار می‏گریزند. صدیق الحرم در را می‏بندد. کلاه و لباس سلطان در کادر می‏ریزد. قدقد مرغ ها. [فیلم شازده احتجاب: کاتبی در جلوی کادر، وصف حال می‏نویسد: زندانی تکان می‏خورد.]

 

حیاط کاخ، روز.

امیرکبیر، فراشباشی و صدیق الحرم ایستاده‏اند. دستة موزیک می‏نوازد. پنج فراش تابلوهای کمال الملک را درون درشکه می‏گذراند. دسته موزیک ساکت می‏شود.

امیرکبیر: قاجاریه به وقت حاجت و ترس و کار، کمال تعلق را دارند، رفع آن شد، دیگر نمی‏شناسند. (درشکه حرکت می‏کند.)

میرزاآغاسی: (به کنایه) هزار سال بزرگی بدان نمی‏ارزد، غلامی آید و گوید که خواجه معزولی.

درشکه امیرکبیر فید می‏شود.

 

کاخ (جلسة وزرا)، شب.

فراشباشی، میرزا آغاسی، صدیق الحرم، جارچی و وزراء حضور دارند.

فراشباشی: میرزا آغاسی فرمایش کنند.

میرزا آغاسی: به پاس قدردانی از اخوان لومیر و عزیرالسلطان، ملیجک خودمان که سلامت را به سلطان خوبان بازگرداندند، خاتون انیس الدوله، بالصراحه مقرر فرمودند برای سهولت در امر مهندسین سینموتوگراف…

 

اندرونی (شاه‏نشین)، شب.

کات به خندة زنان که مشغول تماشای فیلمند. ناصرالدین شاه و سوگلی کنار هم روی تخت روان نشسته‏اند. مغولها با چشم های بسته، تخت روان را بر دوش دارند و از خندة زنان خنده‏شان می‏گیرد. خواجه‏ها بچه‏های شیرخواره را بغل کرده‏اند. یکی از آن ها دو بچه در بغل دارد.

[فیلم شب قوزی: نقاشی صورت روی شکم عریان. باد شدن شکم و رقص آن.]

فراشباشی: در مصنوعات سینموتوگراف نباید هیچ عکس متحرک و نقل قولی بالصراحه یا بالکنایه، موجز یا مطول به کار برود که اهانتی یا انتقادی یا درد دلی باشد با شخص سلطان یا اندرونی یا بیرونی…

 

اندرونی (شاه نشین)،شب.

کات به نوع دیگری از خندة زنان [روی پرده سارقی ناخودآگاه در بغل سارق دیگر نشسته، هرچه آن یکی می‏دزدد، این یکی به جیب می‏گذارد.] سوگلی تخمه می‏شکند و مغزش را به سلطان می‏دهد تا در دهان بگذارد.

 

کاخ (جلسة وزراء)، شب.

ملیجک: حکایت نباید به یکی از قشون، نظمیه، عدلیه یا حکام ولایات یا خویشاوندان دور و نزدیک ایشان، شبهة جسارت، کنایت، عداوت، شقاوت…

 

اندرونی (شاه نشین)، شب.

کات به نوع سوم از خندة زنان [روی پرده: شلوار مردی را که از نردبان می‏گریزد، می‏کشند.] خندة زنان [مردی در گونی اثاثیه می‏گذارد. وقتی گونی را کول می‏گیرد، آدمی از ته آن بیرون می‏افتد.]

 

کاخ (جلسة وزراء)، شب.

جارچی: آرتیست های مهم سینموتوگراف، نباید در نقش رمال، علاف، خراط، دباغ، لباف، فخار، عصار، شماع، حلاج، کفاش…

 

اندرونی (شاه نشین)، شب.

کات به نوع چهارم از خندة زنان، از خنده گریه‏شان گرفته. [روی پرده: لات جوانمرد در ساحل دریا راه می‏رود.] عکاسباشی چشم بسته و با مکافات آپارات را کنترل می‏کند. [لات جوانمرد از کنار کلاهی حصیری که بر شن‏ها افتاده، عبور می‏کند. به یک باره مردی از زیر کلاه حصیری فریاد کشان بر می‏خیزد.]

 

کاخ (جلسة وزراء)، شب.

صدیق الحرم: بازی در نقش رقاصه و آوازه خوان و صنف الوات و فواحش مجاز، شکواییه ایشان از سینموتوگراف عنوانی ندارد.

 

اندرونی (شاه‏نشین)، شب.

کات به دست زدن زنان. عکاسباشی تحریک شده چشم بند را کمی بالا می‏دهد و از زیر آن پرده را تماشا می‏کند. خواجه‏ای چشم بند او را پایین کشیده خود به پرده نگاه می‏کند. [گوزنها: صحنة تئاتر: تماشاچی کور به توضیحات تماشاچی دیگر راجع به صحنه گوش می‏کند.]

 

کاخ (جلسة وزراء)، شب.

ملیجک: والا رژیستور محبوس، اسباب سینموتوگراف مضبوط، عوارض دیوانی مأخوذ، بلدیه معذور و حیثیت عمومی محفوظ…

 

اندرونی (شاه‏نشین)، شب.

کات به دست زدن زنان. خواجه‏ها سوت می‏زنند.

[فردین و ظهوری، ناشی در غذا خوردن.]

 

کاخ (جلسة وزرا)، شب.

جارچی: عمده مقصود، از درگاه معبود، برخلاصی محبوس مغفور، که از سلطان اذن یافته برای ملت سینموتوگراف مقبول صنعت کند.

 

کاخ، شب، روز.

مردم آمده‏اند. از همه نوع. کرد و لر و بلوچ و ترک و ترکمن و گیلک. ناصرالدین شاه و سوگلی بر تخت روان روی دوش مغولها نشسته‏اند. سلطان دهان دره می‏کند. [روی پرده: طبیعت بی‏جان: پیرزن آرام و طولانی سوزن نخ می‏کند.] عکاسباشی با نگرانی به مردم نگاه می‏کند. همه خوابیده‏اند. عکاسباشی آپارات را تند می‏کند. [روی پرده هم چنان پیرزن سوزن نخ می‏کند.] سر ناصرالدین شاه از خواب بر گردنش می‏افتد: [تصویری عاطفی از دختر لر در خواب ناصرالدین شاه]

ناصرالدین شاه: (در خواب و زیر لب) تهرون…

سوگلی: [عصبی] مَلی جان سرود مِلی.

سرود مِلی نواخته می‏شود. مغولها می‏ایستند و مردم از خواب بر می‏خیزند. ناصرالدین شاه از خواب می‏پرد.

یکی از مغولها: سیم نما چیه؟

مردم: (پراکنده) سیم نما چیه؟

ناصرالدین شاه: ملی جان به این ضعیفه کمک کن.

ملیجک وارد پرده می‏شود. سوزن را از دست پیرزن می‏گیرد و نخ می‏کند و به دست او می‏دهد. مردم دست می‏زنند. ملیجک از روی پرده تشکر می‏کند. سوگلی با غضب به عکاسباشی نگاه می‏کند.

 

کاخ، (دور حوض)، شب.

عکاسباشی را در لباس زندانی شازده احتجاب به گاری خودش بسته‏اند و دور حوض می‏چرخانند. صحنه با پاشیدن آب به صورت عکاسباشی شروع می‏شود. از آب بخار بلند است. (تداعی بایسیکل‏ران) روی زمین را مه گرفته و یک نور موضعی که منبع آن معلوم نیست، با او می‏چرخد. لای چشم های عکاسباشی چوب کبریت است. [فیلم مغولها: مغولها در طوفان] عکاسباشی خواب‏آلود می‏چرخد. کشیده‏ای به صورت او می‏نشیند.

[فیلم مغولها: دری در بیابان کار گذاشته شده، مغولی زنگ می‏زند.]

مغول: سینمای متفاوت چیه؟

عکاسباشی درمانده‏تر می‏چرخد. سطل آبی اسلوموشن به صورت او پاشیده می‏شود.

 

کاخ، روز.

میرزا آغاسی با پای شل می‏آید، فراشباشی جلوی او را می‏گیرد.

فراشباشی: سلطان حوصله حضور ندارند.

میرزا آغاسی: میرزا آغاسی بی‏جهت مصدع اوقات سلطان نمی‏شود. تزار پس از عزل امیر نظام لشکر کشیده تا ایران را ضمیمه خاک روس کند.

فراشباشی داخل می‏شود. سفره‏ای پهن است. وزراء در حضور سلطان دیزی می‏خورند. ملیجک برای سلطان گوشت می‏کوبد. [روی پرده: فردین می‏خواند و ظهوری گوشت می‏کوبد.] عکاسباشی کنار آپارات ساندویچ و نوشابه می‏خورد. فراشباشی سر در گوش سلطان می‏برد و چیزی می‏گوید. سلطان بی‏اعتناست. [فردین می‏خواند: گنج قارون نمی‏خوام] سلطان یک باره به خود می‏آید.

ناصرالدین شاه: راوی را به حضور بخوانید.

فراشباشی: (رو به در تالار) میرزاآغاسی.

[تصویر فردین به آغاسی خواننده کات می‏شود. آغاسی با دستمال می‏خواند و یک ورزشگاه پرجمعیت برای او دستمال تکان می‏دهند.] میرزا آغاسی از زیر پرده شلان شلان به دست بوس سلطان می‏آید.

 

فراشباشی: (به صدیق الحرم) باب حرم مسدود شود تا این نواها در آنجا مسموع نشود.

صدیق الحرم به سمت حرمسرا می‏رود. میرزا آغاسی نامه‏ای به سلطان می‏دهد.

میرزا آغاسی: قلمی امیرکبیر است، ارسالی از فین کاشان.

ناصرالدین شاه نامه را می‏خواند.

صدای امیرکبیر: حالت حالیه این ملک و ملت خراب، رعیت سرگرم دریدن همدیگر. همّ شیر بریتانیا و همّ خرس مسکو، معطوف بلعیدن ایران. سلطان سرگرم دختران لر و کرد و ترک و بلوچ و ترکمن.

 

اندرونی (سردابه)، روز.

صدیق الحرم می‏آید تا در حرمسرا را ببندد که صدایی او را به خود جلب می‏کند. از لای در نگاه می‏کند. خواجه‏ها با دستمال می‏رقصند و زنان برای آن ها دستمال تکان می‏دهند. صدیق الحرم در سردابه را می‏بندد. صدای حرمسرا دیگر شنیده نمی‏شود.

 

کاخ، روز.

صدای امیرکبیر: (از روی نامه) مگر نجات این ملک و ملت را خدا بخواهد. مگر برای حفظ ناموس ملت پهلوانی از غیب پیدا شود.

ناصرالدین شاه: دولت و ملت خیالاتشان را یک طوری روی هم بگذارند، تا پهلوانترین رعایا معلوم شود، واجب است ناموس ملت را به دست او بسپاریم.

[کات به صحنه‏هایی از دعوای جاهل‏ها در فیلم های سینمایی در یک مونتاژ سریع. همه چاقو می‏کشند، همدیگر را می‏زنند، کلاه شاپو عقب و جلو می‏دهند... تا نمایی از فیلم قیصر: مادر او گریه می‏کند.

خان‏دایی: فرمون اومد.

فرمان چاقو را از صندوق بیرون می‏کشد.

فرمان: می‏کشمش ننه.

مادر قیصر: نه پسرم.

فرمان مشغول زدن آبمنگل است که چاقو می‏خورد.

فرمان: قیصر کجایی که داداشتو کشتن؟!

آبمنگل: فرمون فرمون که می‏گفتن این بود؟!

قیصر پاشنة کفش ور می‏کشد. وارد حمام می‏شود و آبمنگل را می‏کشد.

 

سربین حمام نواب، روز.

قیصر حوله‏ای به سرپیچیده به سمت پرده آمده. ] از پرده بیرون می‏آید.

 

کاخ، روز.

قیصر از پرده بیرون می‏آید. این سوی پرده ناصرالدین شاه و همة وزراء مشغول تماشای فیلمند. تصویر سربین حمام تا آخر این صحنه روی پرده ادامه دارد. با ورود قیصر به کاخ، صدای زنگ زورخانه می‏آید و ناصرالدین شاه و شخصیت های سیاسی برای او دست می‏زنند. قیصر با اشارة سر از همه تشکر می‏کند.

ناصرالدین شاه: جبة امیر نظامی کجاست؟

صدیق الحرم: امیر نظام اسبق با خودش یادگاری برد.

ناصرالدین شاه: قیصر به حضور ما بیاید. (قیصر زانو می‏زند و سر و صورتش را با لنگ خشک می‏کند. ناصرالدین شاه در گوش او چیزی می‏گوید.)

 

حمام نواب، داخلی، روز.

[قیصر در حمام است.] به جای آبمنگل امیرکبیر مشغول صابون زدن است. [قیصر شاهد است. ] فراشباشی به دست دلاک تیغ می‏دهد و دلاک رگ امیرکبیر را می‏زند.

 

کاخ، شب.

[کات به صحنه‏ها و نماهایی از فیلم‏های سینمایی که کافه‏ها به هم می‏ریزند.] کاخ ناصرالدین شاه چون کافه‏ای چیده شده. سه نفر اسپانیولی می‏خوانند و گیتار می‏زنند. (مشابه فیلم کندو) همة وزرا مست کرده‏اند. صدیق الحرم در لباس واسطة فیلم سوته‏دلان می‏آید و سر میز ملیجک که مست کرده می‏نشیند.

صدیق الحرم: خاتون دستور عزل مرا نوشت، در سفارت فخیمه مستخدم شدم. (ملیجک به او اعتنایی نمی‏کند.) با صدیق الحرم قهری؟ ناخوشی؟ اگه دو تا کلمه گوتن مرگن، گوتن نایت یاد گرفته بودی، ملیجک سفارت بهینه‏ات می‏کردم.

فراشباشی: هیس!

صدیق الحرم: ماشاء الله شمام، زیر لحاف کرباسی، چه می‏دونه کسی، چه می‏کنه کسی. (چشمش به ناصرالدین شاه می‏افتد که [سر میز بهروز وثوقی فیلم گوزنها] و عکاسباشی نشسته مشروب می‏خورد. صدیق الحرم سر تکان می‏دهد.) همین روزهاست که مملکت نازنین بره بابت عشق دختر لر. ای بر اون ذاتت سینموتوگراف که معشوق الناس شدی.

ناصرالدین شاه: (رو به عکاسباشی) عکاسباشی چرا می نمی‏نوشد؟

عکاسباشی: چاکر با نگاتیو مست می‏شوم و با پزیتیو به هوش می‏آیم.

ناصرالدین شاه: (به بهروز گوزنها) با امیرکبیر چه کردی؟

بهروز: من بودم، فراشباشی، صدیق الحرم، کریم هم بود.

ناصرالدین شاه: کدوم کریم؟

[بقیة دیالوگ را از زبان بهمن مفید در فیلم قیصر می‏شنویم تا آخر دیالگ: حالا ما به همه می‏گیم زدیم، شمام بگین زده، خوبیت نداره.]

بهروز: حالا ما به همه می‏گیم کشتیم، شمام بگین کشته، خوبیت نداره، به سلامتی.

استکان کمر باریک مشروبش را به همراه استکان ناصرالدین شاه بالا می‏آورد. [فیلم گوزنها: دو استکان کمرباریک به هم می‏خورند و بهروز و فرامرز قریبیان با هم می‏خندند و گریه می‏کنند.]

[بهروز: به ناصرالدین شاه هنوزم کم حرف می‏زنی؟ هنوزم ماتی؟ هنوزم تو چشات عشقه؟]

ناصرالدین شاه: هنوزم دختر لر رو می‏خوام. (رو به عکاسباشی) او را به اندرونی ما بازگردان. میل مبارک ما این است که خود اشتراک کنیم و آرتیست مهم سینموتوگراف باشیم.

عکاسباشی: به هنگام هوشیاری سلطان از کردة خویش پیشمان شده، گردن اخوان لومیر می‏ماند و یک چاقوی دسته سفید زنجونی.

ناصرالدین شاه: (دست عکاسباشی را می‏گیرد، گریه می‏کند.) مرا جعفر کن. در عشق دختر لر می‏سوزم.

بهروز میز را برگردانده، ناصرالدین شاه را هل می‏دهد. سلطان به آپارات می‏خورد. نور آپارات به پرده می‏افتد. بهروز دوباره او را تا جلوی پرده پرت می‏کند. وزراء فراشباشی و ملیجک همه با بطری‏های مشروب به سمت بهروز می‏آیند و نمی‏رسند. [سه گیتار زن سرگرم خواندن آواز فیلم کندو هستند. ]

صدیق الحرم: (به سمت ناصرالدین شاه می‏آید و بشکن می‏زند.) کت بده، کلاه بده، دو قاز و نیم بالا بده. این کیه که تو حکومتتم پاش می‏دی؟ جون به جونت کنن به قول امیرکبیر، خواری طلبی. مردی بگی میرغضب؟ [رو به سالن] میرغضب!

[فیلم رضا موتوری: بهروز جلوی پرده چاقو می‏خورد. در خیابان بهروز با موتور می‏آید و زیر کامیون می‏رود.]

[فیلم کندو: بهروز در زیرزمین یک کافه اسلوموشن کتک می‏خورد. سه گیتار زن می‏نوازند و بهروز می‏میرد.]

 

سردابه، روز.

راهرو پر از پوستر است. [راهروی نارونی]. این سوی راهرو عکس بزرگی از بهروز به دیوار نصب شده. عکاسباشی لباس های سلطان را در آورده آرشیو می‏کند و لباس فیلم پستچی را تن او می‏کند. بچه‏ای پرده‏ای سفید را روی عکس بهروز می‏کشد.

ناصرالدین شاه: خدا رحمت کند، این مرحوم قیصر است؟ (در گوش عکاسباشی) تقدیر از ما سلطان قدرقدرتی نساخت، آرتیست ماهری مثل قیصر می‏سازد؟

عکاسباشی: (او را روی صندلی گریم روبروی آینه می‏نشاند. روبه پسر بچه) اسباب نمایش را حاضر کن.

پسر بچه سراغ صندوقچه‏ای قدیمی می‏رود، از داخل آن جعبه‏ای خاتم کاری شده در می‏آورد. مخمل روی آن را با احتیاط کنار می‏زند. نور شدید از یک حلقه فیلم به دست و صورت پسربچه می‏پاشد. مخمل را روی فیلم می‏کشد و فیلم را در آپارات می‏گذارد.

ناصرالدین شاه: چه فیلمی صنعت می‏کنیم؟

عکاسباشی: قبلة عالم، گاو! حکایت مشد حسن است، چون مرگ گاوش را باور نمی‏کند خود گاو می‏شود.

ناصرالدین شاه: (می‏خندد) پس فقط ما نیستیم که خود را جعفر خیال می‏کنیم.

عکاسباشی: این نقش را بنا داشتم به انتظامی بدهیم. مفلوکی از آرتیستهای سینموتوگراف. از قضا شبیه سلطان است.

ناصرالدین شاه: ای کاش او سلطان بود و ما آرتیست سینموتوگراف بودیم. (نور حلقة فیلم روی آپارات از آینه به چشم ناصرالدین شاه می‏زند. ناصرالدین شاه چشمش را با دست حائل نور می‏کند. نور شدیدی از آینه بر می‏گردد.) نور کورمان کرد عکاسباشی.

عکاسباشی: (در گوش سلطان) اهل طرب با هم محرمند. از شما چه پنهان فیلمی برای آتیه در نظر دارم، هدیه وصال. (صندلی ناصرالدین شاه را هل می‏دهد. با آینه و میز گریم به انتهای سالن می‏رود.) دورتر بزک می‏کنیم تا سلطان بهتر رؤیت کنند.

و خودش کنار آپارات می‏ایستد. نور شدید عکاسباشی و پسرک را سوزانده است. شبحی از آن ها مانده. ناصرالدین شاه هر لحظه در سالن کوچکتر می‏شود و لابه‏لای کوچک شدن او نماهایی رنگی از فیلم های بعد از انقلاب می‏آید.

ناصرالدین شاه مدام در سالن عقب می‏رود. کوچک می‏شود تا در نور انتهای سالن فید می‏شود.[فیلم پستچی: علائم اولیه گاو شدن و صحبت با دامپزشک] [فیلم گاو: انتظامی یونجه می‏خورد.

نصیریان: مشد حسن.

انتظامی: (زیر نور موضعی طویله می‏دود) مشد حسن به داد گاوت برس! می‏خوان بندازنش تو چاه.

نمایی اسلوموشن از گاو که در چاه می‏افتد.] [فیلم پستچی: انتظامی مست سخنرانی می‏کند. بعد در بغل دامپزشک می‏افتد.

انتظامی: به دادم برس دامپزشک.

عده‏ای آمده‏اند تا دامپزشک را دستگیر کنند. او دلیل می‏آورد که توانسته نود و نه درصد از اعضای بدن او را به اختیار خودش در بیاورد. گوش نصیریان تکان می‏خورد.]

 

کاخ، روز.

کالسکه ناصرالدین شاه در میان ملتزمان رکاب پیاده می‏آید. با ورود او به صحنة دستة موزیک می‏نوازد. فراشباشی و کریم شیره‏ای با پیاده شدن ناصرالدین شاه و ملیجک احترام می‏کنند. ناصرالدین شاه به حال خودش نیست و مدام می‏خواهد برود که ملیجک او را کنترل می‏کند. (افه‏های بازی گاو)

جارچی: ابراهیم خان عکاسباشی به جرم ابتذال در امر سینموتوگراف و توهین به ساحت مقدس سلطان به سزای اعمال ننگین خویش می‏رسد. سلطان پس از اجرای مراسم جهت ییلاق به قصر صاحبقرانیه تشریف عزم می‏فرمایند.

چند مامور سرعکاسباشی را زیر گیوتین می‏گذارند. (مغولها: سرکیمیاوی را زیر گیوتین می‏گذارند.)

فراشباشی: (جلو می‏آید.) دستور قتل عکاسباشی را صادر فرمایید قبلة عالم.

ناصرالدین شاه: من قبلة عالم نیستم. (گوشهایش تکان می‏خورد.) من گاو مشد حسنم.

کریم شیره‏ای: خیلی وقته همه فهمیدن قربون، جرأت گفتنشو ندارن.

فراشباشی: میرغضب.

میرغضب طناب گیوتین را رها می‏کند. [فیلم مغولها: گیوتین آنتن تلویزیون پایین آمده، یک قوطی فیلم در چاله‏ای پر از قوطی فیلم می‏افتد.]

در حیاط کاخ باد می‏وزد و خاک شدیدی به پا می‏شود. فراشباشی و ملیجک کمک می‏کنند تا ناصرالدین شاه را سوار کالسکه کنند. کالسکه  و ملتزمان راه می‏افتند. باد و خاک صحنه را غیر قابل دیدن می‏کند.

 

بیابان، روز.

[فیلم دونده: هلیکوپتری سفینه‏وار به زمین نزدیک می‏شود و از زمین خاک بلند می‏کند.] [فیلم آب، باد، خاک] چندین نما از مقدمات طوفان. کالسکه ناصرالدین شاه در میان ملتزمان رکاب، سواره در طوفان شدید می‏آید. ناصرالدین شاه چشم به پنجره چسبانده، بیرون را نگاه می‏کند. طوفان بیرون شدید است. [فیلم مغولها: مغولها در طوفان.] ناصرالدین شاه نگاه می‏کند. لابه‏لای نمای مغولها، دختر لر در طولان شدید. ناصرالدین شاه می‏کوشد در را باز ‏کند، باز نمی‏شود، بیشتر می‏کوشد. یک باره در خود به خود باز شده، طوفان ناصرالدین شاه را بیرون می‏کشد و با خود می‏برد. حالا ناصرالدین شاه چون مغولها ودختر لر در طوفان گرفتار آمده. طوفان آرام می‏شود. ناصرالدین شاه زیر انبوهی از خاک از صدایی سربلند می‏کند. [فیلم آب، باد، خاک: امیرو زمین می‏کند و دو سگ گاوی را می‏درند.] ناصرالدین شاه از زیر خاک ها بر می‏خیزد.

ناصرالدین شاه: من ناصرالدین شاهم.

[سگها شکم گاو را می‏درند و بیرون می‏ریزند.]

ناصرالدین شاه: من ناصرالدین شاهم.

[سگها شکم گاو را بیرون می‏ریزند. امیرو با فریاد زمین می‏کند.]

ناصرالدین شاه: من ناصرالدین شاهم.

[امیرو زمین می‏کند تا مقدمات جوشیدن آب.]

ناصرالدین شاه: دختر لر را ندیدی؟

[امیرو ضربه می‏زند و از زمین دریا می‏جوشد.]

 

بیابان (محوطة درخت)، روز.

ناصرالدین شاه را طوفان به درختی می‏رساند. دستش را به درخت می‏گیرد. بچة‌ خانة دوست کجاست را باد می‏آورد. او می‏کوشد دستش را به درخت بگیرد، باد سخت است. دفترچه‏اش در باد ورق می‏خورد.

بچه خانة دوست: خونة محمدرضا نعمت‏زاده نمی‏دونی کجاست؟ براش مشقاشو نوشتم.

ناصرالدین شاه: دختر لر را ندیدی؟

بچة خانة دوست: همونی که تهرون، تهرون جای قشنگیه، اما مردمش بدن؟

طوفان شدید بچة خانة دوست و ناصرالدین شاه را با خود می‏برد.

 

پارک، خارجی، روز.

ناصرالدین شاه یک باره از طوفان شدید بیرون می‏زند. حضور کسی ناصرالدین شاه را به خود جلب می‏کند.

ناصرالدین شاه: من ناصرالدین شاهم. (جوابی نمی‏آید. جلوتر می‏رود.) من ناصرالدین شاهم. تو که هستی؟

کات به آتیه پیر، نشسته بر صندلی پارک رو به طوفان.

آتیه: من آتیه‏ام، در راه که می‏آمدی کسی سراغ مرا نمی‏گرفت؟

 

 

۱۳۷۰

محسن مخملباف

 

 

+ نوشته شده در  89/06/22ساعت 10  توسط علی اسماعیلی - لیلا فخار  | 

سلام

مگر  به خاطر پیغام های متعدد شما این وبلاگ به روز شود وگر نه که هیچی

مرسی به خاطر ابراز احساسات تون.

داستان می نویسید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

به هر صورت فعلا به دلایل غیر قابل ذکر پاسخگو نیستم نه موبایل نه وبلاگ.تا برگشتم به روز می کنم

خدا حافظ.......

+ نوشته شده در  89/06/16ساعت 17  توسط علی اسماعیلی - لیلا فخار  | 

سلام

امر فرمودید بنویسیم

اما واقعا چیزی برای نوشتن ندارم. حسابی سطح آمده پایین باید یه فکری برای خودم بکنم

لطفا شما بنویسید بلکم من هم ....

مرسی

+ نوشته شده در  89/06/10ساعت 18  توسط علی اسماعیلی - لیلا فخار  | 

در نیست

راه نیست

ما بیرون زمان ایستاده ایم

با دشنه تلخی در گرده هامان

هیچکس با هیچکس سخن نمی گوید

که خاموشی به هزار زبان در سخن است

+ نوشته شده در  89/03/15ساعت 12  توسط علی اسماعیلی - لیلا فخار  | 

این یک هدیه است برای همه ی آنهایی که می خواهند بچه دار شوند به زودی زود.

قدم نو رسیده مبارک

ارشیا :اورنگ.تخت شاهی
بردیا:بلند پایه.والا
بهنیا :نکو اجداد .نکو تبار
پارسا :دانشمند .پرهیزگار . پاکدامن
کیارش : کی آرش . ستاره درخشنده
ماهان :ماهها
هیراد: ثروت و دارایی
مهیار. مهدیار :یار ماه
رادتین:رادترین. با داد و دهش ترین
رادین :بخشنده و جوانمرد
راشا :شاه راه
رامبد :نگهبان و پاسدار آرامش
رسا : صدایی که به راحتی قابل شنیدن است.توانا در رسیدن به هدف
مانی :ماندنی . بی همتا
کمبوجیه :کام جوینده
ارژنگ: نقاشی . آرایش
آریو برزین :ایرانی با شکوه
آریو: ایرانی
هومان :پاسدار نیکی
سپنتا :مقدس ایرانی
زامیاد:زمین
سروش:فرمان برداری
مزدک:آورنده آیین مزدا کیان
فربد:راست و درست
رسام:نگارنده . رسم کننده
دانوش:دیانوش.دوانوش.دارنده جاودانگی
دارا.داریوش:دارنده خوبی(داری وش)
کیخسرو: ستاره نیکنام
پرشان :رزم جو
پدرام:شاد باش .بدرود
بیارش:آرمین
آرتین :
آریا داد:بر خواسته از نسل آریا
آریانا:از نسل آریایی ها
انوش :جاودانه
آریار منه:رامش دهنده ی ایرانیان
برسام :آتش بزرگ
نیکا:بسی نیک. نام رودخانه ای در ایران
شهداد:داده شده از شاه
شایان . شایگان:مرد بزرگ و شایسته
سیاوش :دارنده اسب سیاه
سورنا. سورن :نیرومند
دادمهر :فرستاده ی شهر از طرف میترا فرشته مهر
فرهود:پسر زیبا
هیراد:ظاهر سالم و زیبا
کیا:ستاره.کیان:ستارگان
مهرداد:داده شده از مهر آریایی
کیاوش :مانند شاه.ستاره خوبی
آیین :روش . کردار .منش . باور
وَندا : امید . آرزو
ورجاوند :نورانی .مقدس . دارای احترام
اردشیر :اَرَتَ خَشتر :اَرته :مقدس . خَشتر:پادشاه (پادشاهی مقدس)
آرش :درخشنده
کوروش:کور: خورشید. وش: مانند (خورشید مانند)
خشایارشای :خشای :شاه . آرشا :مردان (شاه مردان)
یونا :کبوتر .یونس
رایا :به وسعت آسمان ،کسی که خداوند به او عنایت دارد
آگرین :آتشین . سرخ گون کنايه از آدم شجاع
وانیا :هدیه با شکوه خدا
اراد:نام فرشته ای است در کیش زرتشت
تیرداد: داده فرشته تیر ،فرشته باران
زانیار:عالم
ارمین:نام پسر کیقباد/ارام گرفتن

+ نوشته شده در  89/02/26ساعت 12  توسط علی اسماعیلی - لیلا فخار  | 

عرض سلام خدمت دوستان همکاران برادران خواهران و بخصوص طلبکاران محترم

من خیلی در جریان حساب ها ی فیلم نیستم با این چنانچه توافق نهایی فرمودید با خانم علیمرادی بدون توهین به آقای بیضایی و ایشان پرداخت نکرده اند با کمال میل پرداخت خواهم کرد. تا به حال با کسی بد قولی نکرده ام و همیشه قدردان زحمت دوستان و همکاران بوده و هستم.

سپاسگذارم

ضمناْ آن خانم همسر من است و در تهران با سوسک ها موش ها زندگی می کنم و تا کرگدن شده(یونسکو) خیلی فاصله دارم و امیدوارم که همواره شاهد موفقیت و پیروزی شما باشم

+ نوشته شده در  89/02/09ساعت 15  توسط علی اسماعیلی - لیلا فخار  | 

این پست مخصوص سیاوش است

سلام

من به سایت شما سر زدم و کلی کندوکاو کردم پیغام هم گذاشتم چرا دریافت نکردید نمی دانم

احوال شما چطور است.

سال نو شما مبارک. سال خوبی داشته باشید

داستان می نویسی یا نه

از ساختمان ساختن که سخت تر نیست عزیز من.

داستان خوب بنویس باور کن که توانایی این کار را داری فقط تنبلی می کنی که مربوط می شود به ایرانی بودنت

پیروز باشید  و سال خوبی داشته باشید

+ نوشته شده در  89/01/17ساعت 9  توسط علی اسماعیلی - لیلا فخار  | 

من می خوام چند تا عکس بذارم روی این صفحه ولی نمی توانم. کدام سایت را می توان یافت که دسترسی به آن برای آدم های جهان سوم امکان پذیر باشد لطفا به من عاجز کمک کنید سپاسگذارم
+ نوشته شده در  88/12/15ساعت 12  توسط علی اسماعیلی - لیلا فخار  | 

چقدر (این.................. تر...................................... نت                                                         چیز جالبی است ها

نمی دانم ما با خر آمدیم سفر یا سرعت مجاز این جا همن قدر اس.

فکرش را بکنیم اگر سرعت آزاد بود مثل بزرگراه اینجا چه اتفاقی م ی افتاد

+ نوشته شده در  88/11/27ساعت 0  توسط علی اسماعیلی - لیلا فخار  | 

از بزرگی تنها بوی خیانت می آید. گذشته پر افتخارمان را مرور فرمودیم. ارجاع هم باید داد به فلان  بهمان.

بدبختی ما این همه آدم بزرگ و فاسد است.

کسانی مثل دانتون

در زندگی مورد احترام منتج از ترس و پس از آن موجب افتخارات کور وطن پرستانه.

نواده ی یکی از شاهزاده های قاجار متاثر از فضای زندگیش در فرانسه به برادرش گفته : شاهزاده بودن که افتخاری نداره یه آدم الواط به خاطر وابستگی به شاه به هر زنی تجاوز می کرده و نتیجه هم راه افتادن یک عالمه شاهزاده است. این یکی هم رفته فرانسه که یادگرفته به چیزهای احمقانه گذشته افتخار نکنه فکر کنم برادرش از ملک موروثی مادرش پرتش کرده بیرون چون آلان چند وقتیه که رفته فرانسه و خبری از ش نیست 

+ نوشته شده در  88/11/20ساعت 23  توسط علی اسماعیلی - لیلا فخار  | 

acقائم مقام فراهانی

میرزا ابوالقاسم قائم مقام فراهانی (۱۱۹۳ - ۱۲۵۱ ه‍.ق) از سیاست‌مداران و صاحب منص صاحب‌نام و اهل هنر و ادبیات در نیمه اول قرن سیزدهم هجری بود.

تبار

میرزا ابوالقاسم قائم مقام فراهانی، معروف به میرزا بزرگ از سادات فرزند سیدالوزراء میرزا عیسی، از مردم هزاوه فراهان از توابع اراک بود.اجداد او صاحب نام بودند و چند تن از آنان به خدمات مهم دولتی اشتغال داشتند. او در سال 1193 هجری قمری به دنیا آمد و زیر نظر پدر دانشمند خود تربیت یافت و در تهران کارهای پدر را انجام داد و در آغاز جوانی علوم متداوله را آموخت.

زندگی سیاسی

میرزا ابوالقاسم سپس به تبریز نزد پدرش، که وزیر آذربایجان بود، رفت. چندی در دفتر عباس میرزا ولیعهد به نویسندگی اشتغال ورزید و در سفر‌های جنگی با او همراه شد و پس از آنکه پدرش انزوا گزید، پیشکاری شاهزاده را به عهده گرفت. نظم و نظامی را که پدرش میرزا بزرگ آغاز کرده بود، تعقیب و با کمک مستشاران فرانسوی و انگلیسی سپاهیان ایران را منظم کرد و در بسیاری از جنگهای ایران و روس شرکت داشت.

در سال ۱۲۳۷ هجری قمری پدرش میرزا بزرگ قائم مقام درگذشت و بین دو پسرش، میرزا ابوالقاسم و میرزا موسی، بر سر جانشینی پدر نزاع افتاد و حاجی میرزا آقاسی به حمایت میرزا موسی برخاست، ولی اقدامات او به نتیجه نرسید و سرانجام میرزا ابوالقاسم به امر فتحعلی شاه به جانشینی پدر با تمام امتیازات او نائل آمد و لقب «سیدالوزراء» و «قائم‌مقام» یافت و به وزارت نایب‌السلطنه ولیعهد ایران رسید و از همین تاریخ بود که اختلاف حاجی میرزا آقاسی و قائم مقام و همچنین اختلاف «بزیمکی (خودی)» و «اوزگه (بیگانه)» به وجود آمد. قائم مقام که ذاتا مردی بینا و مغرور بود با بعضی از کارهای ولیعهد مخالفت می‌کرد، پس از یکسال وزارت در اثر تـفقین بدخواهان به اتهام دوستی با روسها از کار برکنار شد و سه سال در تبریز به بیکاری گذراند.

اما پس از سه سال معزولی و خانه نشینی، در سال ۱۲۴۱ هجری قمری دوباره به پیشکاری آذربایجان و وزارت نایب‌السلطنه منصوب شد. در سال ۱۲۴۲ هجری قمری فتحعلی شاه به آذربایجان رفت و مجلسی از رجال و اعیان و روحانیون و سرداران و سران ایلات و عشایر ترتیب داد، تا درباره صلح یا ادامه جنگ با روسها، به مشورت پردازند. در این مجلس تـقریبا عقیده عموم به ادامه جنگ بود. اما قائم مقام بر خلاف عقیده همه با مقایسه نیروی مالی و نظامی طرفین، اظهار داشت که ناچار باید با روسها از در صلح درآمد. این نظر، که صحت آن بعدها بر همه ثابت شد، در آن روز همهمه‌ای در مجلس انداخت و جمعی بر وی تاختند و او را به داشتن روابط نهانی با روسها متهم کردند.

پس دوباره از کار برکنار و به خراسان اعزام شد. جنگ با روس ادامه یافت و به شکست ایران انجامید؛ تا در ماه ربیع الثانی سال ۱۲۴۳ هجری قمری برابر با نوامبر ۱۸۲۷ میلادی قوای روس به فرماندهی گراف پاسکوویچ تا تبریز راند. شاه قائم مقام را از خراسان خواست و دلجویی کرد و با دستورهای لازم و اختیار نامه عقد صلح به نام ولیعهد، به تبریز روانه نمود.

میرزا ابوالقاسم در کار صلح و عقد معاهده با روس، جدیت فراوان کرد و در ضمن معاهده، تزار را حامی خانواده عباس میرزا ساخت و پادشاهی را با وجود برادران بزرگ و مقـتدر دیگر در فرزندان او مستـقر کرد.

عهدنامه ترکمنچای

در پنجم شعبان ۱۲۴۳ هجری قمری برابر ۲۱ فوریه ۱۸۲۸ میلادی به خط قائم مقام تـنظیم و امضا شد و قائم مقام، که خود حامل نسخه عهد نامه بود، به تهران آمد، و درباره آن توضیحات لازم داد و شش کرور تومان غرامت را که مطابق عهدنامه بایستی به دولت روس پرداخت شود، گرفت و بار دیگر به پیشکاری آذربایجان و وزارت ولیعهد به تبریز مراجعت کرد.

در اوایل سال ۱۲۴۹ هجری قمری نایب‌السلطنه برای دفع فتـنه یاغیان افغانی عازم هرات شد و قائم مقام را نیز همراه برد. عباس میرزا که بیماری سل داشت، در مشهد بستری شد و فرزند خود، محمد میرزا، را مامور فتح هرات کرد. هرات در محاصره بود که عباس میرزا درگذشت و قائم مقام، که جنگ را صلاح نمی‌دانست، با یارمحمدخان افغانی عهدنامه صلح بست و به تهران بازگشت. محمد میرزا در ماه صفر سال ۱۲۵۰ هجری قمری به تهران وارد شد و در همان ماه جشن ولیعهدی او به جای پدر برپا شد و ولیعهد ایران به فرمانروایی آذربایجان و قائم‌مقام به وزارت او عازم تبریز شدند.

چندی نگذشت که فتحعلی شاه در جمادی الاخر سال ۱۲۵۰ هجری قمری در اصفهان درگذشت. این خبر به آذربایجان رسید و محمد شاه قصد عزیمت به پایتخت را کرد. قائم مقام٬ جهانگیر میرزا و خسرو میرزا، دو برادر شاه، را که در قلعه اردبیل زندانی بودند، نابینا کرد و وسایل جلوس او را فراهم آورد. در ماه رجب، در تبریز، خطبه به نام او خوانده شد و شاه به زودی به همراهی قائم‌مقام به تهران حرکت کرد و روز ۱۴ شعبان به تهران وارد شد و مجدداً تاجگذاری برگزار و قائم مقام را به منصب صدارت مشغول مملکتداری شد و ظل السلطان، فرمانفرما، ملک آرا، رکن الدوله و سایر اعمام شاه و گردنکشان دیگر را به جای خود نشاند. اما با این همه خدمت، به صدارت محمد شاه دیر نپایـید و سختگیریهای او و سعایت حاسدان و مخصوصا فتـنه انگیزیهای بیگانگان، عاقبت شاه را بر وی بدگمان کرد تا در سال دوم سلطنت خود دستور داد او را در باغ نگارستان، محل یـیلاقی خانواده سلطنتی، زندانی و پس از چند روز خفه کردند و بدین قرار به زندگانی مردی که از بزرگان ایران و ابلغ المترسلین آن زمان بود، در سال ۱۲۵۱ هجری قمری پایان داده شد.

ویژگی‌های فردی

قائم مقام مردی فوق العاده باهوش و صاحب فکر و عزم ثابت و خلاصه «یک دیپلمات صحیح و با معنی ایرانی» بود که به واسطه اطلاعات و تجارب خود، به اوضاع و احوال سیاست همسایگان ایران به خوبی آشنا و به قدر تسلط کاردینال مازارن بر لویی چهاردهم، در مزاج شاه جوان ایران نفوذ داشت و با این حال محال بود از او امتیازاتی که به ضرر دولت باشد، به دست آورد.

انگلیسیها یقین داشتند تا او مصدر کار است، ممکن نیست بتوان در امور داخلی ایران رخنه کرد. نویسندگان انگـلیسی، که در آن تاریخ در ایران سیاحت می‌کردند، مانند لیوتـنان کونولی، دکتر وولف و فریزر، همه در عین ستایش، قائم مقام را به دوستی با روسها و تحریک عباس میرزا، نایب‌السلطنه، به سرپیچی از نصایح دوستان انگلیسی و طرح نقشه تصرف هرات متهم می‌کنند و حس بدبینی و دشمنی فوق‌العاده خود را نسبت به این مرد بزرگ، که در آن هنگام تـنها کسی بود که می‌توانست ایران را به خوبی اداره کند، پنهان نمی‌دارند.

قائم مقام نثر فارسی را که درآن زمان پر از مبالغه و تملق و عبارت‌پردازی‌های عربیِ مسجع، پیچیده و دور از ذهن بود و روز به روز در فرمان‌ها و مراسلات رو به انحطاط می‌رفت به نثر فصیح و روان برگردانید و پس از او بسیاری از منشیان دوره قاجار سبک او را تقلید کرده و به روش او به نگارش پرداختند. او در شعر نیز استعداد شگفت‌آور داشت اما اثر جاویدان او منشآت اوست

مجموعه رسائل و منشآت قائم مقام، که حاوی چند رساله و نامه‌های دوستانه و عهد نامه‌ها و وقفنامه‌هاست و محمود خان مـلک الشعراء مقدمه‌ای بر آن نوشته، به اهـتمام شاهزاده فرهاد میرزا در سال ۱۲۸۰ هجری قمری در تهران چاپ شده‌است.

قائم مقام فراهانی همچنین از خوشنویسان صاحب‌نام و تأثیرگذاران در روند خط فارسی است. او در خط شکسته نستعلیق که در آن زمان به مانند نثرفارسی پیچیده و درهم بود به شیوه خود اصلاحیاتی کرد که دیگران از وی پیروی کردند. گرچه اهمیت کار خوشنویسی او به حد استادان طراز اول این هنر نیست اما کار او از این نظر مهم است که اصول خط شکسته را به نستعلیق نزدیک‌تر کرد و با ابداع اصولی جدید خدمتی شایسته به خط نویسی امروزی ایرانیان کرد. میرزا سلمان فراهانی ملقب به بیان‌السلطنه بیش از دیگران شیوه قاپم مقام را استادانه نوشته است.

+ نوشته شده در  88/11/17ساعت 8  توسط علی اسماعیلی - لیلا فخار  | 

به یک شرکت فیلمسازی می روم. از قیافه ام خوشش نمی آید. یک مش مزخرفات به هم می بافد و بعد هم می گوید باشه ما با شما تماس می گیریم.

ای بابا ما خودمون یه عمری مردم اینجوری پیچوندیم

سرم راسرسری.......

بیرون می زنم با احساس نفرت . دلم خوش است که کسی نمی شناسدم و می توانم با خیال راحت گز کنم خیابان های.... ولی ابراهیم پیدایش می شود گپ می زنیم و جدا می شویم. برنامه جشنواره را می گیرم

نمایش و مسابقه بخش فیلم های ویدئو آتش می گیرم و می گریزم از جلو ی سینما فلسطین و تا دفتر نشریه خودم را به بوقی می زنم.

منتظر رییس می ماندم یک نفر می گوید سلام اقای...........

احساس دوگانه ای دارم هم یک دوست خوب است وهم به تنهایی نیاز دارم.

می خواه م صورتم را عوض کنم.

تلخ همچون غرابه زهری

خورشید از خرام خونین شب می گذرد...

مانده ام با یک عالمه دست ننوشته تنها و زیر فشار چرخ های ماشین هایی که خلوتی نایاب رسالت را تخته گاز عقده می ترکانند.

+ نوشته شده در  88/11/06ساعت 12  توسط علی اسماعیلی - لیلا فخار  | 

من برای کسی نمی نویسم. یا لااقل تا حالا بدون ادا در آوردن برای سایه خودم نوشتم که البته حتا ایشان هم وقت کوتاهی را به خواندن مطالب من اختصاص نداده اند

معمولا کارهایم را خودم برای دیگران می خوانم. مدت زیادی فیلم نامه ها یا داستان ها دست یک نفر میماند و آخر سر هم از سر هم بندیش می فهمم که نخوانده. فیلم البته کمی فرق می کند. لااقل نفر آخر در حضور خودمfast motion و از سر بی حوصلگی نگاهی انداخت. کلی خوشحال شدم. لا اقل به خاطر پیگیری خودم یک نفر زحمت تماشای سریع السیر کارهایم را کشید. این یعنی تولیدات فاجعه ی من تحمل فضای امروزی معمولی جالب راندارد.

بهتر است یک کمی بهتر تولید کنم.

+ نوشته شده در  88/11/01ساعت 22  توسط علی اسماعیلی - لیلا فخار  | 

خشک آمد کشتگاه من

در جوار کشت همسایه

گرچه می گویند: «می گریند در ساحل نزدیک

سوگواران در میان سوگواران»

قاصد روزان ابری داروك، کی می رسد باران؟

بر بساطی که بساطی نیست

در درون کومه ی تاریک من، که ذره ای با آن نشاطی نیست.

و جدار دنده های نی به دیوار اتاقم، دارد از خشکیش می ترکد

- چون دل یاران که در هجران یاران-

قاصد روزان ابری، داروك، کی می رسد باران؟

+ نوشته شده در  88/10/19ساعت 22  توسط علی اسماعیلی - لیلا فخار  | 

تمام مدت تا مشهد فكر مي كردم مهسا حالا كه روي تخت خودش دراز كشيده بعد از ۷۲ روز چه حالي داره . به چه فكر مي كند و چي از زندان با خودش بيرون آورده كه هي جلوي چشمش راه برود و آسايشش را بگيرد . و يا برعكس هي جلوي چشمش راه برود و به او نيروي بيشتري بدهد .

سرحال بود وقتي باهاش حرف زدم . يك سناريو توي ذهنم بود كه از مهسا و شيوا نظر آهاري و ژيلا بني يعقوب يه مستند بسازم . فكر كنم ديگه موضوعيت نداشته باشه . شايدم ساختم .

بايد برم سراغ مهسا به زودي . شايد تا اون موقع مسعود هم خونه باشه و هر دو را ببينم . حتمن هميتطور مي شه .

 

حتمن

 

+ نوشته شده در  88/06/09ساعت 11  توسط علی اسماعیلی - لیلا فخار  | 

اين خستگي من را كه در مياره شمارا نمي دونم ؟؟؟؟؟؟
+ نوشته شده در  88/05/19ساعت 15  توسط علی اسماعیلی - لیلا فخار  | 

 

جداً مشکل بزرگی دارم. اینهمه به خودم گفتم همه کارها را در اسرع وقت انجام بده تا توی درد سر نیفتی ولی باز هم فراموش کردم معلوم نیست چه اتفاقی می افتد و چه باید کرد این موجودات خبیث هم که آنقدر خلاقند که به همه چیز فضولی می کنند تا ته  توی کار را در بیاورند اول باید از در خانه شروع کنم تا وقتی توی خانه هستم کسی نمی تواند مزاحم شود مگر اینکه کسی در بزند. بهتر است با یک کاغذ به در خانه بنویسم "اینجا تعطیل است" ولی  مگر مغازه است که تعطیل است. پس بنویسم "اهالی این خانه به یک مسافرت بلند رفته اند" ولی اینجا همه فضولند تازه کسی هم به درخانه اش چیزی نمی نویسد. حداقل اگر بخواهد مهمانی یا مسافرت برود از ترس دیگران خانه را به همسایه ای کسی می سپارد. عجب گیری افتادم بهتره بگردم و پیداش کنم تازه اگه پیچ هاش گم نشده باشد آنها که دیگر اصلاً اینجا گیر نمی آیند اگر بتوانم به یک سفر بروم شاید بتوانم هم اصل و هم پیچ و مهره هایش را پیدا کنم هرچند باید در این مورد کلی برای رئیس توضیح دهم تازه تا اصل را تحویل ندهم کالای جدید تحویلم نمی دهند. از همه بدتر از اینجا تا محل پرواز چندین کیلومتر فاصله است که باید از این در لعنتی بیرون بروم و با هزار جور کس و ناکس سرو کله بزنم. آنوقت همه می فهمند و دیگر تمام.  بیچاره شده ام رفته ام پی کارم. گیرم ماندم خانه و هرکس آمد دم در جوابش را ندادم. آنوقت همه فکر می کنند خوب خانه نیست ولی شب که نمی شود برق را روشن نکرد و یا وقت خواب خاموش نکرد آنوقت همه جدا جدا زنگ می زنند به پلیس و حمله می کنند به ساختمان. از این همه بدتر اینکه اگر تلفن زنگ بزند چه؟ جواب تلفن منزل را می توانم ندهم اما در مورد موبایل چه تا  کسی زنگ بزند تصویرت می افتد روی صفحه و کافیست دهان باز کنی تا رسوا شوی. من البته خیلی نیازی به ارتباطات هم ندارم ولی اگر نتوانم کاری بکنم چه؟ می آیند و می گیرند و می بندند و می برندم بیمارستان و چه ها که نمی کنند آنهم به خاطر یک مشت پیچ ومهره ی بی ارزش و یک مشت آدم فضول. اگر حواسم را جمع کنم  و همه کاری را همیشه سروقت انجام دهم این مشکلات پیش نمی آید ولی حالا شده ام مثل این آدمهای دور و برم که همه چیزشان به تعویق می افتد. حتا آن شکل خوردن مسخره شان که دهانشان مثل چاه بازو بسته می شود و یک تکه گوشت بی خاصیت آن وسط برای خودش می چرخد. و بعضی وقت ها هم درد سر درست می کند مثل حالا که برای من دردسر درست شده است. اصلاً معلوم نیست من اینجا چکار می کنم واین ماموریت احمقانه چیست که به من داده اند تا بیایم اینجا و گیر بیفتم. هرچند خودم خواستم که محیط را تغییر بدهم.

 


گزارش شماره( N+a)  : قطر سوراخی که برای رفت و آمد در قسمت بالایی ایجاد کرده ایم بسیار زیاد شده و هروز نیز افزایش می یابد. به نظر می رسد عدم مراعات مسافران و حجم بالای رفت و آمد در این گذرگاه موجبات این موضوع را فراهم آورده است. افزایش قطر این گذرگاه به شرایط محیطی این منطقه آسیب می رساند و ممکن است منجر به بروز خسارات عمده ای در این ناحیه تحت نفوذ دائم ما واقع شود. از طرفی به دلیل اینکه مسافران مقادیر زیادی از اثاثیه ی خود را بدون هیچگونه نظارتی همراه آورده و پس از طی حداقل یکصدو سی سال نوری به این نقطه می رسند طبیعتاً نمی توان انتظار داشت که مراعات لازم را بفرمایند. از این رو  با گذشتن از این گذرگاه بصورت کاملاً فشرده موجبات افزایش قطر و سایش لبه های آنرا فراهم آورده اند. تبلیغات ما توانسته این توهم را ایجاد نماید که افزایش قطر گذرگاه مربوط به تولید گازهای گلخانه ای می باشد اما در این جا تلاش بسیاری برای کاهش و کنترل این پدیده صورت می گیرد و ممکن است بزودی این تبلیغات نیز خنثی شود و خطر جدی مسافران ما را تهدید نماید. لذا بدینوسیله از آن مقام خواستار رسیدگی و تدبیر مناسب می باشد.

با تشکر. مامور به زمین( kha-kha)

 

 


اگر آدم دستش قطع بشه یا پاش خیلی ساده به مردم می گه ببخشید من تصادف کردم. اما اگر گوشش قطع بشه یا دماغش به مردم چی میگه؟ اگه یه روز صبح از خواب بیدار شی و از خونه بزنی بیرون و بعد ببینی که سرما رفت توی جونت و بعد هم یک عطسه بزنی و دقیقاً پانصدوشصت و سه گرم خلط بیاید توی گلوت چکار می کنی؟ دوروبرت را نگاه می کنی که تف کنی؟ نمی شود. همه ی مردم آنجا هستند و دیگر ولت نمی کنند. مردها رویشان را بر می گردانند و چیزی می پرانند. اما زنها رهایت نمی کنند هی فحش می دهند، هی بد و بیراه می گویند بعد هم یکی شروع می کند به عق زدن و کارت تمام است. پس بهتر است توی دهانت نگهش داری تا در فرصت مناسب تف کنی یک گوشه کناری که کسی نبیند. حالا فکرش را بکن یک آدم پرچانه برسد و سلام و تعارف را شروع کند.  از این در بگوید و از آن در بپرسد. چه می کنی با خلط توی دهانت؟ خودت را می زنی به آن راه؟ با دست اشاره می کنی که دندانت درد می کند؟ آنوقت می خواهد دندانت را ببیند. به اشاره می گویی سرما خورده ای؟ شروع به سوال و جواب می کند که این را خورده یاآنرا؟ چه می پوشی؟ کجا می روی؟ می گویی زبانت را گاز گرفته ای؟ نه، باز هم می خواهد ببیند تا چیزی تجویز کند. آقا اگر یک نفر نخواهد حرف بزند باید چکار کند؟ مثلاً نخواهد به تاکسی مسیر بگوید و فقط اشاره کند یا نخواهد جواب عرض ادب دیگران را بدهد؟ تصورش هم مشکل است. تو در یک فضای اجتماعی حتا نمی توانی راحت بمیری. فکرش را بکن.حالا بیا یک کمی هم جنست را عوض کن و از یک قماش دیگر باش. چه شود؟ حالا فکر کن در یک همچین شرایطی موجودی به این کثافت و خباثت خودشو اشرف مخلوقات میدونه. توخجالت نمی کشی به خودت می گی آدم؟

 

 


گزارش شماره(N+α): به نظر می رسد تعداد کسانی که روزانه به این محل مراجعه می کنند از حد گذشته است و هیچگونه نظارتی بر حضور و مدت زمان اقامت مسافران صورت نمی گیرد از این رو این محل با تراکم بیش از حد جمعیت مواجه است. بر اساس آمار به دست آمده  تمام نقاطی که در شعاع یکصد و سی سال نوری از این نقطه قرار دارند بدون سکنه مانده و کلیه ی اهالی آنها به همراه بخشی از افرادی که درنقاط دورتر قرار دارند در این محل سکونت گزیده اند. امروز در هنگام طلوع خورشید شماره نودوسه یک مسافر از فاصله پانصدو شصت و سه سال نوری وارد شده است که این مسافرت در نوع خود بی نظیر است و تا بحال چنین اتفاقی نیفتاده است. به نظر می رسد که با این رشد بی رویه مسافرت از جهتی و حضور افراد مامور از جهت دیگر و افزایش جمعیت کره ی خاکی و عدم بازگشت مسافران از این ناحیه ی خوش آب و هوا بزودی در این منطقه انفجار جمعیت صورت گیرد. ضمن آن که مسافران مجبورند به خاطر آنکه مورد تعرض قرار نگیرند مقدار زیادی گوشت، سبزی و میوه از مراکز فروش این مواد تهیه کرده و آنها را معدوم کنند که در مجموع به اقتصاد بومیان این منطقه زیان بزرگی وارد می کنند و کشاورزی و دامداری پاسخگوی نیاز روز افزون این مهاجرت بزرگ نمی باشد. از اینرو از آن مقام تقاضا دارد رسیدگی مبسوطی به وضعیت موجود نماید

با تشکر- مامور به زمین(kha-kha)

 

 

 


تو شهر پر شده از آدم هایی که تنها زندگی میکنن. مرد یا زن تنها. هی دنبال خونه می گردن. هر روز چند نفر مراجعه می کنند و می گن که خونه  می خوان برای یک نفر. معلوم نیست این همه زن و مرد تنها از کجا آمدن. قصد هم ندارن ازدواج کنن. رفتارشون عجیبه. انگار مال اینجا نیستن. الان چندین ساله یه یارو تو ساختمان خیابون صدو سی زندگی می کنه که تنهاست ،حالا تازگی ها دهنشو می بنده و حرف می زنه. همه جمع می شن دورش. اون با دهن بسته حرف می زنه و مردم با تعجب نگاهش می کنن. آدم جالبیه.کلی از این آدم ها تو شهر هستن. با کسی دوست نمی شن. با کسی حرف نمی زنن. بیرون که میان فقط غذا می خرن و تفریح می کنن. ما الان نودوسه مورد توی دفتر داریم که یک مرد یا یک زن تنها تو یه خونه تنها زندگی می کنن. به هرکدوم نزدیک بشی چپ چپ نگات می کنه، میگه مردم اینجا چقدر فضولن. به نظرم همشون آدم های بی ادبی هستند و بخاطر عدم ارتباط با جنس مخالف حسن معاشرت ندارند.

 

 

 

 


گزارش شماره(N-a): مشاهده می شود مسافرانی که بیش از اندازه اینجا توقف کرده اند مورد توجه بیشتری قرار می گیرند. آنها برای خود جایگاهی کسب کرده اند و حاضر به ترک محل نیستند . همچنین در اثر ارتباطات شدید با نوع انسان دچار بی نظمی، از هم گسیختگی و روان پریشی شده اند و رفتار نامناسبی از خود نشان می دهند. بر اساس تحقیقات جدید ماموارن زیر دست، تعداد کثیری از مسافران نسبت به نگهداری و تنظیم دقیق وسایلی که در اختیارشان است، اقدام نمی کنند و هر روزه تعداد زیادی دست و پا و حتا کله گم می شود که هیچکس پاسخگوی گم شدن آنها نیست. از جهتی این افراد به دلیل اینکه نمی خواهند از این جا بروند نسبت به ترمیم ویا تعویض وسایل اقدام نمی کنند و هر روز مشکلات بیشتری گریبانشان را می گیرد. به نظر می رسد که اگر اینگونه پیش برود بزودی همه ی مسافران شناسایی شده و دیگر این کره ی زیبا مکان امنی برای حضور ما نخواهد بود و مجبور خواهیم شد مانند ستاره "زتا" آنرا ترک کنیم و بگذاریم همه ساکنانش نابود شوند. بدینوسیله از آن مقام تقاضا می شود تدبیری بیاندیشند تا وضعیت از این نگران کننده تر نشود. ضمناً نسبت به پرداخت قطعات یدکی به افراد، بدون هیچ گونه نظارتی اقدام شود تا افراد با رغبت و سرعت بیشتری نسبت به تعویض اندامشان اقدام کنند. تاکنون یکصدو سی نفر شناسایی شده اند که همگی قسمتی از اعضایشان را خراب یا گم یا غیر قابل استفاده نموده اند

با تشکر- مامور به زمین(kha-kha)

 

 

 


دیگه خسته شدم از این شرایط. من می خوام برم بیرون و با همه تماس بگیرم. من یک موجود عالی هستم و می تونم بدون زبون هم حرف بزنم.  کی گفته حتماً باید با دهن حرف زد؟من یک موجود عالی با نود سه عضله، یکصدو سی بازو و پانصدو شصت و سه پیچ و مهره هستم که توانایی انجام هر کاری رو دارم. من هیچ وقت نمی میرم و احتیاج به گوشت و سبزی و میوه ندارم. بودن یا نبودن من به این چیزها بستگی نداره. متنفرم از خوردن گوشت حیوانات شبیه هم. من از خوردن هر چیزی که باید زیر دندان ها ی وحشی و زبان حریص آدم نابود بشه متنفرم. من می تونم از طریق هر یک از پیچ و مهره هام با دیگران ارتباط برقرار کنم.

 

 

 


گزارش بدون شماره: مدتی است که بعضی عناصر مشکوک اقدام به افشای اسرار می کنند. از آنجا که ازطرف آن مقام محترم دستور العملی صادر نگردیده است اینجانب به ناچار وارد عمل شده و نسبت به بازگرداندن ایشان اقدام نمودم. امید است پیش از آنکه بحرانی پیش بیایداقدام لازم معمول گردد.

با تشکر

 

 

 


خانه ی شماره ی نودو سه چند روزه که خالیه. صاحبخونه ول کرده رفته. معلوم نیست کجاست. فکر کنم چون زیادی خودنمایی کرد و هی با دهن بسته حرف زد خارجی ها دزدیدنش. ببین می تونی برای خونش یه مشتری خوب پیدا کنی تا خبری ازش نشده بفروشیمش بره. این آدمی که من دیدم نه کس و کاری داره نه دوستی چیز ی. فکر نکنم حالا حالا هم پیداش بشه ولی عجب باغچه ی قشنگی داره، حال می کرده اینجا، نه؟

+ نوشته شده در  88/04/23ساعت 0  توسط علی اسماعیلی - لیلا فخار  | 

دلم برای این صفحه تنگ شده بود

چند ساله که ندیدمش

باید احتمالا دوباره فعالش کنم. خوبه که دیگه مزاحم نمی شن

اگر سر زدین لطفا یک پیام بذارید

مرسی

+ نوشته شده در  88/02/30ساعت 9  توسط علی اسماعیلی - لیلا فخار  |